هنوز ادامه داره.

ـ از این هفته چی یادگرفتم؟

اینکه زندگی کوتاه تر از چیزیه که حتیٰ فکرشو بکنی،اینکه چقدر استرسم طولانی مدت وبا مشکلات روبه رو میشم،اینکه چقدر زندگی پوچ وتوخالی به نظر می رسه،اینکه چقدر آدمی عجیبه وچقدر چیزهایی رو روح وروان می تونند تاثیر بگذارند که حتیٰ از وجودشون خبر نداشته باشیم.

۰۰:۰۰

ـ از امسال خوشحالم،از اینکه دانشجو هستم،از خیلی چیزا.

ـ شکر خدا شکرهمین.

بیگانه | کتاب

ـ بیگانه از آلبر کامو راخواندم.

ـ از توصیف های جزیی کامو از شخصیت اصلی به شدت کیف کردم حالم خوب میشود وقتی در متن هاجزییات بیشتری می خوانم جزییات مرا دیوانه می کنند خودم هم تلاش میکنم اینگونه بنویسم ولی گاهی نمیشود.

ـ اتفاقاً،از این پوچ گرایی،از این بی احساسی،شخصیت اول خوشم اومد غیر منطقی به نظر می رسه ولی از آدم های اینطوری خوشم میاد مگه همیشه قراره همه آدمها احساسات یکسانی داشته باشند؟

ـ اتفاقااین نشان دهنده حاذق بودن کامو را نشان می دهد که اینگونه توانسته پوچی را بنویسد.چه اسم جالبی هم دارد "بیگانه".

ـ حال اما از کامو نمی توانم بخوانم،دوست دارم از داستایفسکی بخوانم بیشتر وبیشتر. .

ـ هر چند پایان خوبی نداشت ولی جالب بود خیلی زیاد برایم جالب بود.:).

غرق در خود وپوچی ها نامتنهاهی.

ـ فکر میکردم همه چیز امروز خاکستری است

ـ امروز فقط اکسپلور گردی ویوتیوب گردی داشتم شخم زدم همه چیزرو،احساس غم پوچی،یأس ناامیدی داشتم حس می کردم مغزم از افکار پوچ به سمت انهدام میره.

ـ این شخم زدن ها بیشتر وبیشتر تمرکزم را از دست می دهد هرچند امروز بیشتر ویدیو هارا به انگلیسی دیدم کیف میکنم هرچند که گاهی نمی فهمم ولی کیف میکنم که تا یه حدی با زیر نویس می بینم ومیفهمم.

ـ بعد سعی کردم کمی درس بخوانم،معرفت خواندم،احساس خواندم،بیگانه را تمام کردم اشک ریختم،سردرد امانم را بریده بود باز آن وقت ها بود که توان شنیدن هیچ صدایی را نداشتم جعبه قرص را زیر رو کردم فلوکستین را پیدا کردم حتیٰ نمی دانم چرا از وسط دارو ها اونو پیدا کردم ولی تهش یک ویتامین ب خوردم.

ـ گفتم،بیگانه را خواندم وفهمیدم این خط فکری ونویسندگی که کامو دارد پوچ گرایی را حال نمی توانم ادامه دهم خودم بیشتر وبیشتر دچار پوچ گرایی شده ام مادام می گویم نه نه ادامه بده ادامه بده ولی گاهی بعضی وقت ها زندگی توانم را می گیرد اجازه نمی دهد به معنا فکر کنم اجازه نمی دهد سمت دیدگاه ویکتور فرانکل بروم.

ـ سطح هورمون کورتیزل در من بالاتر وبالاتر می رود دندان هایم درد می گیرد،شانه ام تیر میکشد،پوست لب هایم را میکنم سرم تیر میکشد وبیشتر وبیشتر فکر میکنم که آدم ناارامی هستم.

ـ از صداهای بلند متنفرم مثل حال که همسایه ها دارند جیغ میکشند.

ـ گاهی به این پی میبرم که هر چه میگذرد بیشتر بیشتر تعاملاتم را از دست می دهم همینطور انگیزه ام را اما شاید هم چون حالم خوب نبوده است امشب اینگونه می نویسم.نمی دانم.

انکار اولین مواجهه بعد از ازدست دادن است.

ـ دلم ریش شد که داشت میگفت آجی عکسشو ببین.

ـ امروز شاید اول صبح یهو داداش کوچکه اومد بهم گفت چه خبر؟ از کوچه اومده بود گفتم هیچی یهو گفت "ایلیا مرد". من باور نکردم نه ایلیا یکی از همکلاسی هاش بود از مهد کودک میشناختیمش دوست هم بودن سرشو تکیه داده بود وگریه میکرد بچه 13ساله داشت طعم مرگ دوستش،همکلاسیش،کسی که تا چند وقت پیش باهم تو یه کلاس بودند رو میچشید می فهمید سوگواری میکرد.از صبح حالم خوب نیست همش چهرش تو ذهنمه نمی تونم.

ـ نه چرا انقدر داره غمگین میگذره همه چیز؟ چرا همش روز به روز بدتر بدتر وبدتر وغم انگیز تر میشه؟.

ـ مامان میگف برو آلبوم رو بیار عکسش هست من حتیٰ نمی خواستم سمتش برم حیف من که هفت پشت غریبه ام حالم خوب نیست خدا صبر بده به خانوادش روحش شاد باشه هعی بچه هعی.

بهش حق بده اون زخم سر ریز شده

ـ امروز هیچ کاری نکردم نرسیدم هیچ درسی بخونم.

ـ ث بهم زنگ زد وخیلی حرفها بهم زد خیلی یه جا به بعد بغض گلشو گرفته بود ولی خوشحالم که کمی باهام حرف زد بهتر از قبل شد ولی خب ما کاملا باهم متفاوتیم نمی دونم چیشد که تو زندگی یهو بهم گره خوردیم سبک زندگی هر دومون تضاد هم هست ولی گاهی حس میکنم شاید چیزی این وسط باید باشه که باهم هم مسیر شدیم نه؟

ـ من عادت دارم خیلی از دوست هام از مشکلاتشون بهم میگن ومی گفتند نمی دونم چرا بدون هیچ دلیلی ولی یهو می دیدم نصفشون چیزهایی به من گفتن که کسی خبر نداره منم همیشه سعی کردم کمک کنم کسی که بامن حرف زده قطعاً حس کرده باید برون ریزی داشتن باشه با کمال میل گوش میدم میشم گوش شنوا همینطور که بعضی وقت ها خودم چقدر نیاز به گوش شنوا داشتم ونبود.

ـ جالب تر اینجاست که من خیلی از رابطه های بچه هارو می دونستم،از دوست داشتن ها خیانت ها جدایی،و.. خبر داشتم رابطه هایی که خیلی هاشون از بین رفتن ولی از ذهن من نه نرفتن نمی دونم چطوریه ولی هر کدومشون یه گوشه از قلب وذهنم رو جا گرفتن وحرفهاشون رو اون جا دفن کردن گاهی خیلی غمگین خیلی مثل دراماهای ث که امشب منو خیلی غمگین کرد خیلی

ـ رسیدن به اینکه واقعاً بعضی چیزا دست ما نیست و هیچ چیز هم بی معنی نیست نمی دونم چطور بنویسم ولی طی چند وقتی که دارم رودرباره یه مسئله ایی فیلم میبینم،پادکست می شنوم،کتاب میخونم هر روز یعنی روز به روز به کودکی به مهم بودنش پی میبرم انقدر که گاهی با خودم میگم من اگر روزی ازدواج کنم اصلا بچه نمی اورم بسه انقدر آدم آسیب دیده از طرفی همش برام سنگینه از طرفی خوشحالم که خیلی چیزارو می فهمم.

ـ می دونی وقتی از زندگی یه آدم،از یه حدی بیش تر می فهمی دیگه نمی تونی اون آدم رو در یک بعد ببینی گاهی بهش حق میدی که عصبانی باشه،زود رنج باشه یا و.. شماو‌من هیچ‌وقت نمی فهمیم کی در حال جنگ با چه چیزیه وداره با چه مشکلاتی روبه رو میشه وکنار میگذاره.

ـ پس خواهشاً یکم‌مهربون تر رفتار کنید،مهربون هم نبودید نباشید فقط کمی رعایت کردن خوبه کمی رد شدن وگذر کردن

بچه مهندس | فیلم

ـ این فیلم،بچه مهندس خیلی ازار روحی داره واقعاً خیلی مزخرف ساخته شده.

ـ انقدر آسیبی که برای یک بچه در نظر گرفتن فاجعه است،این جواد مدام داره اطرافیانشو ار دست میده یک‌کودکی که آروم و قرار نداره از طرفی مورد توبیخ میشه از طرفی وابستگی های بی از حد.

ـ فقط خوشحالم یه فیلمه،کاش بچه ها حداقل تو زندگی اروم باشن.

ـ یه کم که راجب نظریه های روان شناسی میخونی میبینی نه واقعاً همه چیز ریشه در کودکی داره،اگر یک کودک به درستی بزرگ نشه تو بزرگسالی آسیبشو می بینه.واز یک‌جا به بعد وقتی می بینی چه چیزهایی در کودکی تاثیر داره شاید غیر قابل باور باشه ولی خب. .

اشک تنها دفاع منِ ویرانه بودند.

ـ هزار ساله دیگه هم غمت تموم باغچه رو‌ یه شوره زار می کنه .

# ادامه نوشته

لبخند،روحی به وسعت زلالی دریا.

ـ انرژی ها برمی گردند

ـ امروز با مادرگرام رفتیم بیرون،باید می رفتیم برای مراسمی که در ذهنش بود یک سری خوراکی می خریدیم خب با حساب های من ومامان بالاخره گرفتیم،بعد گفت عه من پاکت نامه نگرفتم گفتم باشه من بیرون وایمیسم برو‌بگیر وبیا رفت یهو دیدم داره میگه رمزتت!یه لحظه در عین واحد کمی تا حدی عصبی شدم سرمو تکون دادم گفتم خدایا ۵دقیقه پیش بهش گفتما نگا نگا.

ـ همینطوری رفتم داخل مغازه یک کارتن دستم بود یک کوله هم روی شونه هام رفتم داخل وبه اقا گفتم رمزو یهو بهم نگاه کرد گفت "سلام علیکم،بیاداخل بیا.." من رفتم داخل یهو دید که من دستم یک کارتن بیسکوییته به مامانم گفت خانم مراسمی روضه ایی چیزی دارین؟ مامانم گفت آره براتون باز کنیم کارتون رو؟ وبه من گفت باز کن تعارف کن.

ـ مامان من همیشه اینطوره یه خوراکی چیزی رو نشون نمیده وقتی میخره همیشه تو نایلون میزاره یا کیسه پارچه ایی یا داخل کیفش این دفعه هم اومد این کارو بکنه من گفتم نه ولش کن من میارم نمیخواد یک کارتنه چیزی نیست که اخه از کجا پیدا چی به چیه.همیشه میگه الان دارم بهشون اون خوراکی رو می دم ولی اگه کسی ببینه ودلش بخواد ومن نفهمم چی؟

ـ خلاصه من مونده بودم یهو فروشنده هم گفت نه یکم تعارف بی خود وبعد تعارف رو گذاشت کنار قیچی رو داد دستم😂گفت باز کن من کارتن رو باز کردم داخل کارتن سه تا جعبه دیگه بود وداخل جعبه ها ویفر بود،من که دیدم باز یک جعبه دیگه داره گفتم عه یه جعبه دیگه هم باید بازکنم،خلاصه به هر طریقی باز کردیم وتعارف کردیم وخب نوش جونشون:)انقدر این رفتارشون با حالت طنز بود که واقعاً هیچ حس بدی نداد بلکه فقط حس خوب گرفتیم هم من هم مامان.

ـ مامان بهش گفت آره یه مشکلی هست تو زندگیمون که برا اون نذر کردم شماهم دعا کن حل بشه اقا این اقا شروع کرد از من تعریف کردن تو تا این دختر رو داری غمت چیه؟ بعد پرسید اسمت چیه؟ وخلاصه یه مکالمه ایی پر از تعریف وتمجید از من من اونجا اینطوری بودم شما لطف دارین ممنونم⁦⁠ꏿ⁠_⁠ꏿ⁠;⁠)⁠).وبعد اینطوری که چیشد که اینطوری شد ؟؟

ـ وشروع کرد به گفتن این که خواهشاً اگه یه روز خواستی شوهرش بدی دقت کن،مردم الان برای یخچال جهیزیشون بیشتر تحقیق میکنند تا خود اون داماد شما مواظب باش.

ـ واقعاً واقعاً هیچ کدوم حرف هاش ازار دهنده نبود در عین چاشنی طنز،تعریف وتمجید بود وبعد هم حقیقت جامعه خیلی باحال بود کل روز ذهنم درگیر بود که چی شد که واقعاً یهو شروع کرد تعریف کردن؟.

ـ ولی تقریباً از اون دسته آدمایی بود که آدم دوست داشت باهاش حرف بزن،مؤدب متشخص،وبافهم وکمالات که می فهمه چی بگه وکی بگه یک آدم پر انرژی که روز یکی دیگه رو ساخت.

ـ هیچی فقط امیدوارم همیشه همینطور سرزنده بمونه خدا حفظش کنه. باحال بود:)).

ـ برنامه امروزم تکمیل شد به همه چیز رسیدم در طول روز مهمه که چطور به چه کسی انرژی می دیم وچطور با یک اخم وتشر می تونیم روز یکیو خراب کنیم.

دارن بهت نگاه میکنن ویک لبخند میزنند.

ـ میدونی اومدم از چارت درسیم بنویسم،از معرفت تا روش تحقیق ولی بعد یهو وقتی وبلاگ های به روز رو خواندم یهو "بومم یه چیزی بهم گفت این چه دغدغیه؟ یعنی الان دغدت اینه واقعاً؟ شک افتاد به جونم آره نمی دونم."

ـ نمی دونم باید بابت چی بنویسم،من زندگیم همیشه رو دور تکرار کارهای تکراری بوده از یه جا به بعد هم منم عادت کردم والان چندان برام مهم نیست فقط مهمه برام که بتونم تو هر روز یک کار مفید انجام بدم حالا هر چی . .

ـ مثلاً امروز باهرچقدر سختی بود نظریه های معرفت شناسی رو‌خوندم هرچند که نرسیدم فصل سه احساس رو بخونم اما خب می دونم که بازم خوبه خیلی خوبه.

ـ دارم به خودم یاد می دم که قرار نیست هر روز بی نقص بگذره فقط کافیه تلاش لازم رو داشته باشم شاید عادی بگذره ولی رو نظم باید بگذره تا حدی.

ـ حس میکنم هربار میگم سخت تر از این درس که نیست که یک سخت تر خودشو بهم نشون میده ویک لبخند بزرگ میزنه مهم نیست هرچند.هیچی.