اشک تنها دفاع منِ ویرانه بودند.
ـ ۱•شب ها می تونم ساعتها بنویسم وهیچکدوم تکراری نباشه هیچ کدوم حالا اما چندین شب پیش که دقیقا نمی دانم شاید تیر،یک شب خوابم نمی برد دقیقاً همان چرخهٔ بی خوابی که چند وقت گیر افتاده بودم حس کردم بغضم می ترکه چاوشی پلی کردم فک کنم ۵تا اهنگ ریمیکس داشتم به نام"چاوشیسم" که ساعتها گوش میدادم دوباره گوش دادم اما این بار فقط گوش دادن نبود.
ـ تک تک واژه هایی که می خوند انگار از اعماق قلب ودل من کشیده میشد بیرون به هرکدوم فکر میکردم به معنی شعرها، واژه ها،ترکیب ها واشک می ریختم واشک می ریختم ونمی دانستم این غم از کجای بدنم از کدام زخم ها سر ریز کرده فقط انقدر سنگین بود که فقط سعی میکردم بی صدا باشم تا کسی از خواب بلند نشه:).
ـ من از این شب ها کم نداشتم،شاید همه تجربه داشتن شب هایی که فکر نمیکردم صبح بازم بلند بشم ولی صبح می شد قلبم؛دقیقا از شکاف قلبم یک جا به بعد حس نمیکردم در اون شکاف قلب باشه حسش نمی کردم،نفس کم می آوردم ولی باز زنده موندم بازم زندگی برام ادامه داره.
ـ حالا اما دیگه نمی تونم باز گوش بدم به این ریمیکس ها مدام یاد اون شب می افتم شبی که نمی دانم اسمش چه بود.
ـ۲• قبلتر از اون یک شب فرای وحشتناک تری رو تجربه کردم خوابگاه بودم،حالم خوب نبود فال گرفتم هی خوب نمی اومد هی گرفتم گرفتم هیچ کدوم خوب نمی یومد یادم اومد به خودم اون شب دلم برای خودم سوخت،سوخت که نه آتش گرفته بودم.
ـ برای چندین سال خودم گریه کردم از یه جا به بعد اون دیگه گریه نبود،مویه وزاری بود هق هق گریه میکردم دیگه بچه ها ترسیده بودن یادمه یکی از بچه ها اومد با تعجب نگاهم کرد گفت "بخدا صدات داره تو کل بلوک پخش میشه داشتم می اومدم می گفتم خدایا این کیه؟ تویی جهان چته".
ـ من نمی گفتم،من نمی تونستم بگم دارم آتش میگیرم فقط خواهش میکردم،بی بدن چاووشی را بزارید برام نمی دانم چندساعت شد فقط یادمه وقتی صبح شده بود حالم خوب شده بود.
ـ میدونی غم ودرد شش ساله ایی که همش پنهان میکردم،نمی نوشتم،به کسی نمی گفتم,بی صدا گریه میکردم یهو باز شده بود انگار خونریزی کرده بود انگار یهو کل اتاق رو خون برداشته بود.
ـ اون شب رو هیچ کس نفهمید،دقیقاً جهان برای چه وچه چیز گریه کرد،حتیٰ می دونستم دقیقاً مسببش قطعاً روحشم خبر نداره که یکی نزدیکای نیمه شب بعد از چندین سال داره به قصد فراموشی گریه میکنه بدون اینکه بتونه جلوی خودشو بگیره.
ـ از بعد اون شب اون آدم برام مُرد،بی حس شدم قلبم خالی شد گریه کردم وگریه کردم وگفتم چقدر تا کجا نبودی،تاکجا خودم وخودم من زخمی شدم آسیب دیدم درحد مرگ رفتم خودمم باید خودمو نجات میدادم.
ـ ولی اون شب،اون شب امان از اون شب.
ـ تا عمر دارم حتیٰ خودم نمی تونم فراموش کنم،به حدی برام سنگین بود که این شکل از سوگ رو در خودم ندیده بودم هیچ وقت فکر نمی کردم.
ـ ولی ولی اون شب تمام غم هام یهو اومدن جلو چشمم وبا اشک شسته شدن رفتن.حالا نمی تونم بگم چیزی مرا ازار نمی دهد نه اما نه به اندازه آن غم،وآن آدم گاهی با خودم میگم اگر آدم ها گاهی میدانستند با یک ادم چه می کنند وچه چیزی رو براش رقم می زنند ایا بازم همونطوری رفتار می کردند؟حتیٰ خودم.
ـ میدانی توهمیشه چیزهایی رو تجربه خواهی کرد تا ضد گلوله شوی تا بتوانی سرپا بایستی معلوم نیست چندتا گلوله دیگه خواهی خورد منتهیٰ اینجا تو تنهایی خودت باید بلند بشی بلند هم نشی باز گلوله می خوری یا می میری یا مجبور شی یادبگیری چطور زخمت رو ببندی.
ـ اما اگر بلند شدی وزخم هات رو درمان کردی می تونم بگم کمتر ازار می بینی این وجود ندارد که هرگز زخم نمی بینی نه میبنی ولی کمتر درد خواهی کشید.
ـ یکبار ویرانگی را تجربه خواهی کرد وهزاربار ساختن رو یاد خواهی گرفت،این خونه و. . هرچیزی که فرو می ریزه رو دیگه حفظی تکه به تکه می تونی باز بچینیش.
ـ کاش هرگز خودم بلایی به سر کسی این چنینی نیاورم که حتیٰ اگر او هم چیزی نگوید تمام روحوروانش فریاد میکشند.
ـ ۳• حالا باید بعد از چند وقت از این پست یکی دیگه از این موقعیت هام بنویسم
ـ وقتی امتحان نظامی رو دادم از خود اون سرپایینی دانشکده ام تا خوابگاه در حین حرف زدن با مامان سعی کردم گریه نکنم باخود گفتم بغض نکن آره نمیشه دانشگاه گریه کرد هرچند که سیلاب اشکم به من امان نمی داد چندین قطره هم جاری شد ومن درتلاش پنهان کردن این بغض واشک بودم
ـ اما وقتی رسیدم تنها جایی که می توانستم تنها باشم حمام یا دستشویی بود شاید بعد ها سخت باشه تصورش ولی شاید ترم یک بود یکبار حتیٰ گریه در دستشویی هم تجربه کردم اما ایندفعه خیلی برایم سخت بود حمام بودم که شکسته بودم خم شده بودم روی زانو ودلم قلبم از جا داشت درمیومد:) غم انگیز بود ولی گریه میکردم چندین دقیقه اشک ریختم وسوختم دلم به حال خودم،فکرهام,سادگیم،دنیام،آتش گرفته بود گریه کردم آنقدر که بدانم این ابر بهاری چیزی دیگر دروجودش نیست زار زدم وبعد بلند شدم روی پاهایم ایستادم وباز مثل تمام اوقات دیگه ادامه دادم
ـ ولی ایندفعه هم یادگرفتم که ـ جهان وقتی امروز داشتی می اومدی خوابگاه وهیچ محرمی نبود که شنوای تو باشه پس یاد بگیر خیلی چیزارو اشکال نداره میگذره،اتفاقاً این شکستن روفقط خودت دیدی وخدای خودت دو روز دیگه هراسی نداری ،که حرفی بشنوی یا نقلی چیزی گفته بشه.ـ اما سبک شدم؛ انگار با اشک هایم هزاران لباس را شسته بودم چلانده بودمشان وروی بند لباسی پهن کرده بودم آب چکه چکه می کرد ازشان اما دگر سنگین نبودند سبک شده بودند،این بار شایسته وروح نواز شده بودند.
ـ ۴• امشبی که 5دی هست وشب آرزوها تمام تلاشمو کردم که این حال سنگین وغم،از دلم بره بیرون ولی الانی که اینو می نویسم گریه کردم قلبم مچاله شده سرم رو گرفتم وارزو دارم فراموشی بگیرم،بتونم فراموش کنم خستم،از این همه غمگین بودن خسته ام خیلی خسته.هیچ وقت فکر نمیکردم خوابگاهی شدن انقدر سنگین باشه ولی من تامرز مرگ دارم پیش میرم هربار.