تک ستاره

تااطلاع ثانوی حتی این صفحه دوای ذهنم وتفکراتم نخواهد بود فقط راه میرم سگ لرزه میزنم از سرما ولی دم نمیزنم.

رفتم رو مودی که بیرون کشیدنم ازش کار هیچ‌کسی نیست حتی خودم.

تعارضات مغزم زیاد شده وفعلا دروصفش چیزی نمیتونم بنویسم

دی ماه خیلی وقته که برام سنگین بوده اینکه کی برگردم به حالت نرمال مشخص نیست. باید ببینم کی هجوم افکارم به قلب ومغزم تموم میشه همین.

ever

حالم به حالت فاجعه انگیزی بده رفتم به مود ۵،۶سال پیش وحالم اصلا خوب نیست.

نمیخوام حتی بنویسم که موقع نوشتن فکر هم بکنم فقط خستم همین!.

از همه چیزخستم از این لحظه ومکان ورشته وادماش بریدم وفقط ادامه میدم.

دربدترین شرایط روحی درسمو میخوندم ونمره ها سیلی میزنه توصورتم.

به هیچ چیز نمیهوام فکر کنم حتی،دیگه چندین وقته نمی تونم عمق قلبم رو احساسم رو به کسی نشون بدم من همینم من ناراحتیامو به کسی بروز نمیدم شاید بیانش کنم ولی زود جمعش میکنم.

حوصله ندارم برای کسی شرحش بدم.

مهم نیست دارم احساسمو از دست میدم نسبت به همه چیز سر شدم وبرام مهم نیست

میخواستم معدل الف بشم ولی امشب فکر کردم من این دانشگاه رو حای قبول ندارم معدل الف بودنش یعنی چی؟

دوست دارم مسکوت تر از این بشم وباشم!از واژه ها خستم

خوبه همه‌چیز.

ـ فیزیولوژی

امروز استاد به شیوه دیگه ایی نگاه کرد اصلا ورودش با افتخار بود وباید چی بنویسم وقتی حتی یک کلمه امتحانم نمیفهمم؟

سه دور خوندم وانگار نخوندم

از خوابگاه خستم،از این همه حواشی،از ناسازگاری ها.

از این همه خودخوری ها از این که انقدر حساس شدم چشمام از حدقه درمیاد،ذهم قفل میکنه،پاهام جون نداره،وچشمام خستس از این همه وقاحت!

فقط باید بگم هعی من هنوز هستم فقط تیکه ایی از من هست

دومین امتحان

ـ مبانی جامعه شناسی

خب امتحان به شدت ساده بود اما بازهم حافظه.

واستادی که خودش جواب هارو میگفت

وحالم بهم خورده از هم رشته ایی هام بدون هیچ استثنایی البته به جز یه تعداد محدود.

حالم خراب بود امتحان قبلی با یک روز فاصله نمره رو اعلام کرده بود استاد ومتنفرم از خوابگاهی که هیچ‌جا حریم شخصی نداری واقعا:/

حتی نمی تونم وقتی نودل درست میکنم به راحتی درست کنم خب به توچه من چه قدر خوندم وچند میگیرم.

اولین ها بیشتر به خاطر می مانند

ـ مباحث اساسی،هیلگارد

ـ یکسالگیت مبارک رفیقم!.

این باشه برا اولین امتحان.

یک امتحان به شدت سنگینی داشتم،چیزی که سوالات کاملا کلی وواضح بود اما ان طور که باید به خوبی ذهنم به یاد نیاورد.

دچار خنده های عصبی شده بودم وهیچ کنترلی بر خودم نداشتم،لبخند های ملیح استاد بیشتر ازارم میداد.

ازش سؤال پرسیدم ومستقیما جلوی چشمانم زل زد وهیچ‌نگفت درصورتی که جواب سؤال رو که نمی خواستم:/.

در آخرهم فردایش تصحیح کرد وتقریبا سه پنجم نمره را گرفتم .

اولین امتحان پایان ترمم بود وخب امان از حافظه وذهنم امان

همچنین یکسال شد از نوشتنم یکسال!

الان دارم یه رشته خوب میخونم ولی این کفایت کننده نیست برایم غم سنگینی در دلم نشسته خیلی وقته خیلی خیلی

مه تورا در اغوش گرفته

وایسادم روبه ش بهش میگم مثل تو کوه میشم استوار میشم فریاد میزنم ولی هیچ کس نمی شنوه،بهش میگم حس میکنم به هیچ کجا تعلق ندارم میگم خستم اگر بخوام ۱۰ساله دیگه ام همین باشه هم خیلی وقته خستم.

شاید بگه صبر کن باید بهش بگم وقتی برگشتم لحظه ایی حس نکردم کسی رو دارم که بگه اها بدون تو فلان شد

بهش میگم من تورو نمیخواستم نمیخواستم روبه روت وایسم وتو رو ببینم میگم من خودمم نمیخوام

میگم یکسال اینجا نوشتم میگن بهش از دیشب قلبم سنگینی میکنه مغزم وقلبم سنگینی میکنه

میگم بهش تو دیروز شدی همدمم میگم بهش از منیت خودم خستم از من بودنه خستم،اینی که مدام فکر میکند ونمیفهممد اینکه نفهم بازی درمیاره

اینکه نمیفهمه به مجا تعلق داره اینی که فردا امتحان داره ونمیتونم بره سر درسش همون امتحانی که باید نمرش بره بالا چون میانترم میگرنش عود کرده وخراب کرده.

همون امتحانی که یک روز داشتی خود خوری میکردی که باید بخونیش تا بتونی تا تمومش کنی!

باید از امروز بنویسم ولی آلان خیلی سرده همه جا سرده

سلام بر امتحانات ترم

تو طول ترم خوندم،تو‌فرجه خوندم الانم خوندم بازم حس میکنم هیچ چیزی حالیم نیست.

یه حالت خیلی درونی وعمیقی غمگینموخستم،امشب حس میکردم اگه یه سری دغدغه هارو نداشتم چقدر ذهن باز تری داشتم

خستم واقعا،از کنکاش های ذهنی خودم علیه خودم خسته شدم خسته!

سر بی حس

یه سری آهنگهام یادآور یه سری خاطرات بسیار تلخ برام هستند هر موقعه گوش میدادم مثل ابر بهار گریه میکردم

امشب گوش دادم ودلم میخواست مثل ابر بهار گریه کنم ولی دیگه اون احساسات درمن زنده نمیشه که گریه کنم.انگار سر شدم سر!

پر از فکرم فکر وفکر ،حرف وحرف وحرف

درست میشه

باید بهم تبرک گفت دوروز نیست اومدم دراماهای خوابگاه شروع شد.

هر کاری میکنم نمیتونم خودمو به اون چیزی که مبخوام برسونم:/.

05

رسیدم خوابگاه،وسایلمو مرتب کردم،کتابامو چیدم،دوش گرفتم والان باز از اون سردرد های وحشتناک گرفتم.

وقتی خواب کمی داشته باشم یا روز سنگینی داشته باشم نقطه گیج گاهیم درحد انفجار میره والان چیزی نمونده منفجر بشه

حساب کردم چیزی غالب بر۱۸ساعت تو مسیر بودم ۲ساعت تاخیر و۱۶ساعت تو مسیر ،البت مسیری که پر از برف وبارون وجاده لغزنده بود

فعلا محتاج خوابم چون نمیدونم دقیقا از وقتی که رسیدم تا الان رو‌چکار کردم که حتی نرسیدم بخوابم!.

خستم ومتلاشی فقط خوبه فردا امتحان ندارم چون اگرم داشتم این من نبودم که میرفتم امتحان بلکه جنازه ایی شبیه به من بود:).

شب برشما پر از امید⁦(⁠◠⁠‿⁠◕⁠)⁩.