‹⁹ تو میخندی و من تو فکرِ پروازم›

یکی از دلایلی که همیشه باعث میشه پا پس نکشم حسِ تحقیریه که روز انتخاب رشته از یک مشاور گرفتم بعد فکر کردم دیدم من اون دوره فکر میکردم به خاطر اشتباهم هیچ گونه گارد و دفاعی نباید بگیرم درواقع نمیتونستم چیزی بگم زبونم بسته بود ولی اون لحظه که به یکی گفت جوان های حالا آینده براشون مهم نیست .زل زد تو چشمای من گفت مثلا تو برات اصلا مهمه آینده؟ منم خیره شدم جفت چشماش گفتم براچی نباید مهم باشه؟.همیشه اون روزا وحس وحالم تو ذهنمه یه جرقه که بگه جا نزن دختر. برس به جایی که همونا که خندیدن متعجب بشن آره. متأسفم اما یه وقتایی تموم ارزش بعضیا تو دوران کنکور میشه اون تعداد عددی که رتبه ی توعه برخلاف هرچیزی اونجا باید تعداد کمتر باشه تا ارزشت بیشتر باشه برابعضیا. خیلی دوره همه چیز برام دوره وحسرت دلم نمیخواد حسرت بمونه نه نه نه .

‹⁸بانگاه حرف بزن›

من متنفرم که مدام یک نفر صدام بزنه ونگه چیکار داره منم هی میگم بله بله بله وهیچی صدام زده هرچی گفتم بله هیچی نگفت تهش خودم از اتاق رفتم بیرون میگه مگه من برگه برای پرینت نگرفتم پس چرا داداش کوچیکه برداشته باهاش تفنگ و موشک درست کرده خب از برگه باطله استفاده کنه من هیچی نگفتم فقط به داداش کوچیکه خیره شدم نمیدونم کی میخواد بفهمه زندگی باهاش واقعا سخته اصلا انگار هیچی نمیفهمه خب بچه ۱۱ سالته یکم بزرگ شو تموم برگه هارو از دستگاه برداشتم گذاشتم تو کمد فقط خوشحالم هیچ حرفی نزدم بلکه یه کاری کردم اصلا دیگه برگه پیدا نکنه

‹⁷صدایِ نامتعادل›

من باید یه هنذفری بخرم هدیه بدم به همسایمون بلکم این وسیله رو ببینه انقدر این آهنگ بوم بوم تو خونه ما نپیچه:///.چهار دیواری اختیاری تا وقتی درسته که تاخونه خودت باشه نه اینکه مدام تو کوچه عروسی باشه هعی تازه فکر کن این اهنگاش بیس داره چندبار منو از خواب پرونده که بماند اعصاب نداشته هم که هیچ!

‹⁶آرزوکنیم دلِ همه شاد باشه›

امشب شبِ آرزوهاست :)

من خیلی وقته میدونم چی میخوام امروز دل شکسته شدم نمیدونم خدایا آرزو میکنم آرزوم برآورده بشه تا بالاخره بتونم لبخندِ مادرمو ببینم. در انتها امیدوارم پایان این شب سیه برای همه سپیدبشه!.هرچند من معتقدم آرزو به جای خود وتلاش هم به جای خود فقط خدایا من جز تو کسی ندارم یه نگاهی بنداز به من بهترین رو رقم بزن شاد کن این غمکده رو همیشه حواست بهم بوده وهست من ممنونتم :))!.

امیدوارم امسال سالِ بدون خون باشه خون هیچ کسی ریخته نشه بچه های غزه نجات پیدا کنند.نمیدونم وقتی دارم مینویسم پتانسیل گریه کردنو دارم کاش دنیا جای آروم تر وبهتری بود جایی که بچه ها بتونن بدون دغدغه بچگی کنند بخندند ونگران هیچی نباشند تنها دغدغه کیفیت زندگی بود نه چیز دیگه ایی خدایا خودت رحم کن به ما.

‹⁵آرامشِ نسبی›

نمیدونم میخوام چی بنویسم، از الان بخوام بنویسم آرومم خیلی آروم کم کم باهمه مشکلات زندگیم کنار اومدم آدمهایی که به راحتی حذف شدن یا اصلا نبودن ولی من فکر میکردم هستن الان دیگه هیچ اثری در زندگیم ندارن یعنی در حال حاضر هیچ کس هیچ اثری در زندگی من نداره گاهی هست که ذهنم خاطراتم رو به یاد بیاره اما من لبخند میزنم رها میکنم چون فهمیدم مسیر من تاحدودی چیه امیدوارم بتونم خودمو برسونم نمیدونم همچنان که آرومم قلبم غمگینه من بابت تلاش خودم من باب رسیدن به هدف تنها نگرانیم همینه در لحظه امیدوارم دی ۱۴۰۳ زیبا رقم خورده بشه. تنها امیدم خدا وبعد خودمه!ولی یه موضوعی خیلی برام جذاب شده وعجیب من خیلی کم حرف شدم ،یه بازه زمانی خسته بودم از حرف زدن بعد من مدام یه شخصی رو میدیدم که بسیار آرومه تو خودشه خیلی حرف نمیزنه ارتباطش محدوده شاید مسخره ومبهم باشه ولی همون روزا آرزو کردم یه زمانی انقدر حرف نزنم با اطرافیانم نمیدونم دلم سکوت میخواست من کل زندگیم به آدمهای ساکت (اونایی که کم حرف میزنن ولی به موقع حرف میزنن)حسودیم میشد چون خودم دامنه ارتباطم بهتر بود وبارها دیگران به من میگفتند این حُسن تو خیلی خوبه که میتونی با هرکسی ارتباط برقرار کنی واجتماعی باشی ولی در ذهن من این یه تضاد بود اما الان دارم میبینم در مواجهه با آدما بیشتر نگاه میکنم ولبخند میزنم تا اینکه حرف بزنم .ودقیقا همون آرزو بر آورده شد ومن شدم آدم مسکوت واون فردی که مسکوت بود ارتباطات بهتری پیدا کرده بود به نقلی شاید جابه جا شده بودیم ولی الان خرسندم چون من هنوزم دوست دارم ارتباطاتم با آدمها محدود باشه وتا حد نیاز بیشتر شنونده بودن رو دوست دارم نمیدانم شاید هر آنچه در ذهنِ من در چرخشه به متن درنیومد اما در انتها من از الان خودم راضیم من آدمِ امنُ آروم بودن رو دوست دارم همین.

‹⁴شبِ روشن روزِ تاریک›

جالبه منی که هیچ چیزی خوابمو‌ بهم نمیزد وتاحالا استثناء فقط ۳روز به کنکور تیر بود که هرسه شب خوابم نمیبرد الانم همینطور شدم ۱۱به بعد که میشه من حالم وانرژیم خیلی خوب میشه یعنی فقط دوست دارم شب کارامو بکنم روزا بخوابم ولی از اونجایی که طبیعت زندگی اینطور نیست نمیشه. از اونطرفم همسایه های عزیز تر از جان خواب رو روزها از ما میگیرن با اون آهنگها و تعمیر خونه و . . خوابمم سبک شده سریع تا یه صدا میشنوم میپرم بالا در صورتی که صدای موشک(مثلا یه صدای بلند) هم میومد من بیدار نمیشدم از اونطرف من خواب نیستم انگار بیدارم ولی چشمام بستس بایه حالتی مثل بی حسی از طرف دیگه همش دارم خوابهای عجیب غریب میبینم که نمیفهمم کجای زندگی من به خوابهام ربط داره ندانم.شب قشنگه حداقلش اینه ساکته هر چند گاهی از تاریکی میترسم اما هیچ چیزی ترسناک تر از خودِ آدمها نیستن.هر چند خیلی دوست دارم شب رو بیدار بمونم اما اینم میدونم متأسفانه من بدنم خیلی خیلی زود عادت میکنه امشب نخوابم فرداشب بدتر میشم از طرفی کم بخوابم گیج میزنم واقعا انسان موجودی ضعیف ووابسته اس اگر نیازی به خواب ،غذا نبود چی میشد.هیچی جهان پیچیده تر میشد.

‹³خلقِ هنر وآسودگی روح.›

من همیشه تو ذهنم یه گیتار داشتم که وقتی حالم بده فقط شروع کنم به نواختن اینکه باتوجه به حالم بتونم یه موسیقی یه صدایی چیزی خلق بشه هنوزم زیباست وزیبا می ماند اما اینکه بتوانم این کارو بکنم را خبر ندارم. به نقاشی علاقه ای نداشتم اما حالا یه وقتایی نیاز دارم یه چیزایی رو بکشم یه وقتایی خوابهایی میببنم که نیازه بکشم اما نمیتونم.از ورزشم متنفر بودم اما حالا فکر میکنم ومیبینم ورزش وباشگاه راهکارِ خوبیه برا جسم نمیدونم من تجربه نکردم اما میدونم سالها داره میگذره از روزایی که به سمت این علاقه ها نرفتم به بعد هم نمیدونم فقط میدونم که نمیدانم چه چیزی باعث تغییر علاقه میشه. به شعر هم توجه نداشتم اما الان هر لحظه که شعر میخونم آروم میشم خیلی فرق کردم وخیلی از این تفاوت ها هم به خاطر انتخاب رشتم میدونم که خیلی معتقدم شخصیت من حداقل عوض شد به قبلا که فکرمیکنم بابت کارهام میخندم وبه بچه بودنم پی میبرم حالا اما نمیدونم چند سالِ دیگه هم میخندم یانه؟

‹²زندگی در هاله ایی از وهم وخیال.›

دارم همزمان به این فکر میکنم که نیاز دارم برم یه مشت اکسسوری بگیرم همچنین فکر میکنم باید یه پالتو بلند بگیرم یه چند تا هدشال هودی هم که قطعاً ولی هیچکدومو نمیگیرم اینکه کارتم خالیه بی تأثیرنیست واقعا مضحکه :).بعد به این فکر میکنم باید مهاجرت کنم کجا چجوری رو نمیدونم فقط میدونم برم بهتره آره اینطوری بهتره بعد به این میرسم باید برسم به دانشگاه که اگه امسال نرسم فکر کنم حسرت بشه نمیدونم اصلا میخوام چجوری زندگی کنم هر لحظه یه مودی دارم هر لحظه یه فکر تو ذهنم جرقه میزنه هر لحظه بیشتر خبر بهم میرسه که هم سن هام رفتن دانشگاه زندگی هرکس فرق میکنه میدونم اما اینکه خودم نمیفهمم دارم چیکار میکنم جالبه دارم میخندم واهنگو عوض میکنم خواجه امیری میخونه باید رد شد از این پُلِ شکسته یه تیکه دیگه خیلی زیباست ‹باید نفسِ تردیدُ گرفت تو اخرین دقایق› این آهنگش انگار زندگی منه سو ته همه اینا میبینم کتابم داره چشمک میزنه برمیگردم وادامه میدم ادامه ادامه . .

‹¹رفت وآمد›

من مدام در رفت وآمدم توجه نکن. آدمِ یک جا ماندن هم نیستم خیلی وقته رها کردن هر چیزی شده روندِ زندگیم رها میکنم میرم قیدشو میزنم حالا هر چی چرا ؟چون مجبور شدم این کارو کنم هرچند گاهی باید موند . .

آپدیت:حال فقط اینجارا دارم،چندروز پیش داشتم یک وبی میخوندم میگفت باید محتوا داشته باشد وب ومخلص کلامش همین بود بعد گفتم من چطور؟خواندن نوشته هایم ارزشی دارد؟نکند نباید بنویسم اما نه دوستان شاید باید بگویم نه ارزشی برای شما ندارد اما برای خودم‌چرا من حالم خیلی بهتر شده است.

ـ من با نوشتن خیلی سال پیش دست دوستی داده ام درست همان زمان که شاید 14ساله بودم وروبه روی یک مشاور نشسته بودم واز فکر های زیادم‌گلایه کردم واو‌ گفت نشخوار فکری داری!ومن درذهنم فکر میکردم چی خوار؟میخوره منو یعنی؟ وبعد فهمیدم یعنی چه شاید حتیٰ فکر میکنم چندین بار تکرار کردم تابفهمم بعد بهم پیشنهاد داد بنویسم،بنویسم وپاره کنم شاید همان بارش فکری!

ـ نوشتم وپاره کردم به دیگران هم توصیه کردم واکنون که دارم این را مینویسم هیچ‌کس به حرفم گوش نکرده است⁦ಠ⁠_⁠ಠ⁩ اطرافیانم برایم ارزش زیادی قائل هستند میدانم خودم هم ـ آه فکر کنم نمک زیاد آن قرمه سبزی امشب مرا انقدر طنزپرداز کرده است⁦(⁠눈⁠‸⁠눈⁠)⁩.

ـ بعد به فکرم‌ رسید چطور است سالنامه نوشته هایم را آتش بزنم وسوختنش را نگاه کنم آری یک آتش روشن کردم و ورق به ورق راسوزاندم آن زمان به اشتباه فکر میکردم فکرهایم هم می سوزند ومی روند غافل که هنوز باقی هستند.

ـ بعد شاید سال 01بود با بلاگفا اشنا شدم آن هم از سر کنکجاوی های خودم بود دوبار وب زدم وپاک کردم اطمینانی هم نداشتم علاقه ای هم نداشتم به نوشتن دوست هم نداشتم کسی درجریانش باشدکه چه مینویسم اکنون هم نمیگذارم نوشته هایم در بروز شده ها برود گاهی از دستم در می رود اما خب میگذارم برای ان دسته که شاید خاموش بخوانند.

ـ اوایل هم برایم مهم بود که خواننده خاموش دارم؟ـ حال اما نمیدانم میدانم که خواندن این نوشته ها اصلا معنی ندارد اما خودم هم از ان دسته افرادی هستم که وقتی وب های هم وایب خودم را پیدا میکنم از آنها مثل گنجینه نگه داری میکنم وگاهی میخوانم اما از کامنت گذاشتن بیزارم!این را کاری بیهوده تر میدانم

ـ اما این برایم جذاب است که برگردم ونوشته هایم را بخوانم گاهی باور نمیکنم خودم نوشته باشم وگاهی میگویم عهه فلان مشکلی که حل شد حال اما میدانم این صفحه خیلی برایم اهمیت دارد چون آن زمان که هیچ کس شنوای من نبود بود دوران کنکور همراهم بود حتیٰ اگر روزی دیوانه شدم وقصد داشتم ننویسم حتماً بهش ولی سر خواهم زد مثل یک دوست قدیمی ومورد علاقه!

ـ خیلی وقت بود دنبال نوشتن همین متن هم بودم دلیل نوشتنم در اینجا اما خب شب نوشتن هم خالی از لطف نیست بلکه مسکن من است:).

این منم واین ذهن من نوشته شده در:چهارم فروردین هزاروچهارصدوچهار ساعت 3:04