من متنفرم که مدام یک نفر صدام بزنه ونگه چیکار داره منم هی میگم بله بله بله وهیچی صدام زده هرچی گفتم بله هیچی نگفت تهش خودم از اتاق رفتم بیرون میگه مگه من برگه برای پرینت نگرفتم پس چرا داداش کوچیکه برداشته باهاش تفنگ و موشک درست کرده خب از برگه باطله استفاده کنه من هیچی نگفتم فقط به داداش کوچیکه خیره شدم نمیدونم کی میخواد بفهمه زندگی باهاش واقعا سخته اصلا انگار هیچی نمیفهمه خب بچه ۱۱ سالته یکم بزرگ شو تموم برگه هارو از دستگاه برداشتم گذاشتم تو کمد فقط خوشحالم هیچ حرفی نزدم بلکه یه کاری کردم اصلا دیگه برگه پیدا نکنه