یکشنبه ها،غروب یکشنبه ها واقعاً غم انگیزه.
یه چیزی حاوی اینکه از عمد راهم را دور میکنم تا بتوانم بیشتر فکر کنم وبیشتر وبیشتر راه بروم.
خب دیروز که سردردم شروع شد ودیشب نتونستم بخوابم درنتیجه صبح دوتا کلاس رو از دست دادم وبا ذهنی گیج ومشوش رفتم دانشگاه واقعا خیلی دیوانه ام من تحت هر شرایطی دانشگاهم!.
من را یا درکتابخانه،یا کافه یا خود دانشگاه وکمتر درخوابگاه میتونی پیدا کنی:).
حاشیه ها زیاد شده به خصوص کلاس ما.
دیشب به اینموضوع فکر میکردم شاید بزرگسالی همین باشد که من درحد مرگ درد داشته باشم ودیگر مادرم کنارم نیست،دورم خیلی دور وقتی هم از پشت وسیله ای به نام تلفن از او راهکاری برای آرامش میخواهم اوبدتر مخیل اعصاب میشود ونگران ونگران زن من الان نیازی به نگرانیت ندارم نیاز به حمایتت دلگرمیت دارم نیاز ندارم بازهم مرا نگران کنی .
نیاز ندارم وقتی یادم رفته غذا رزرو کنم تو مدام هر هفته دیگر یادآور بشوی که غذا فرامو شم نشود نیاز ندارم که مدام بگویی سردردت خوب شد چی خوردی مگه چی پوشیدی مگه من واقعا به اینها نیاز ندارم مادرم اینگونه هیچوقت دردهایم را به تو نمیتوانم بگویم زیرا که شما بسیار ناراحت میشوی.
من واقعا خستم،از حرف زدن باآدمها خستم مدام باید حواسم باشد فلانی ناراحت نشود فلانی اینطوری نشود وآخرش نمیدونم واقعا چررا واقعا نمیدونم ولی یه سری تیکه وکنایه بهت میزنند.
به والله که فرقی هم ندارد کی باشه بخدا یه وقتایی یه چیزایی بارت میکنند که دهنت باز می مونه از تعجب:).
عجب مردمی داریم خوبی کردن بهشون انگار ظلمه،ظلم.
با بعضیا کلا خوبیا ولی واقعا کسی ظرفیت ندارد تنهایی همدم خوبی است حداقل رنجش فقط خلأ است نمیتواند بگوید چرا خلأ اونمیتواند به یک لحظه تورا فروبپاشد.
حیف واقعا که با آدما نمیتوانم انطور که هستند باشم حیف که دراکنون فراموش میکنم درحالی که هرچی میگذره هرچی تومیگذری اونا هم از تو و خط قرمزهات میگذرند همین عزیزم همین:)).