پاییز ۴۰۳ چه شد؟

مهر:قطعاً مهر ماه 403 به یاد موندنی ترین خاطرهٔ عمرم خواهد بود قبولی دانشگاه:›).

آبان:وارد دههٔ دوم شدن++درگیر کارای دانشگاه:).چالشهای دانشگاه

آذر:آذر ماهی که برایم پر از احساسات متفاوت بود پر از چالش ها پراز تجربه های جدید ،اولین سال دانشجو بودن وتمام ماجراهای دیگر.

شب سرد مسیر روشن

زیاد شارژ نداره گوشیم فقط این پست باشه تا از امشبی که توراهم بنویسم.فقط پیشنهاد من اینه سیگار نکشید اقا چیشده که پشت هم همش سیگار میکشید⁦ಠ⁠_⁠ಠ⁩ اوکی فضای باز اوکیه تو اتوبوس آخه؟

الانی که مینویسم اینو تکیه دادم به بخاری وحتی بستمم رسیده خوشحالم وخداروشاکرم.

چقدر استرس داشتم که برسم ومسیر چقدر زیبا بود ومن چقدر دلهره داشتم،رفتم به فکر اینکه پاور بانک بخرم ونمیدونم چه مارکی بخرم پیشنهادی دارین؟

رسیدم خونه و کتابامو‌چیدم روی میزم به فاصله یکسال درست همین زمان که دی ماه اومده بود وخسته بودم الان باید برای امتحانات ترمم بخونم،میخوام بگم گاهی باورش سخته وقتی از همه چیز میبری وخسته میشی وامیدی نداری ولی باید بدونی بالاسری همه چیز رو میبینه:).

اون واقفه به تمام مشکلات وهمچنین جوری هواتو داره که دلت قرص باشه کل دنیا ضدت باشن تا اون نخواهد اتفاقی نخواهد افتاد؛.

ممنونم ازت خدا ممنونم که گذاشتی این لحظات روتجربه کنم،این لحظه ای که وقتی از کنکور وثبت نامش میگن قارچ ها رو با آرامش خرد میکردم وفکر میکردم رسیدم به پایان ترم.

منم کم خسته نشدم وکم نخوندم خیلی چیزاهم باب میل من نیست قطعا ولی میتونم تاحدی راضی باشم دنبال پیشرفت وبهبود بخشیدن به خودم هستم چندین لول این من بره بالاتر!

دزد کفش

باورم نمیشه واقعا ترم تموم رسیدیم به فرجه،خدای من چقدر زود گذشت انگار یک هفته گذشته.

دل کندن وجداشدن از بچه ها وخوابگاه واقعا سخته جدایی همیشه سخته همونطور که سازگاری سخته.

برای خرید اولین سوغاتی ها رفتم بازار با یکی از بچه های اهل همین شهر وجالب بود که میگفتم من فلان چیز رو میخوام‌میگفت بزارازمامانم بپرسم:).

نمیدونم امیدوارم کار کنه روخودش اصلا لیدر خوبی برای توریست ها نیست😂.

وجالب تر کجا بود؟وسط خریدامون اذان شد گفت بریم نماز درحین اینکه درهمون راهرو فقط یه وضوگرفتم ووقتی درحد۱۵دقیقه نمازمونو خوندیم وخواستیم بریم بقیه خرید فک میکنین چی شده بود؟

بله کفشام نبود:).ومن وقتی کفشامو دراوردم یه کسی انگار به من بگه که هعی این کفشارو دزد میبره ها وبرد کفشی که برای تولدم خریده بودم یکماه پیش و۱م جیبممو خالی کرده بود⁦ಠ⁠_⁠ಠ⁩.واون یک تومن از پس انداز چند روزم بود.

وفکر میکنید بدتر از اون چی میتونه باشه یک اسنپ گیر:/.طرف گیر داده این ادرس که زدی کجاست گفتم خود برنامه رو چک‌کنید هست.میگه نمیخوااام:/.یا گفت اهل اینجا نیستیا ماله کجایی.خطتت شروعش چرا اینطوریه مال اینجا نیستی خب به تو چه مردک تو کارتو بکن!چنان برگشتم بهش تهش گفت من با مسافر قبلیم هم که پسر بودند همینطوری صحبت کردم گفتم جناب پسر با دختر جنبش فرق میکنه طرف اصلا از رو نمی رفت من خیلی اسنپ سوار شدم آدم سالم باشه واقعا اینطوری نمیکنه کافیه یه جنس مؤنث تنها ببینن وا میدن چقدر این نوع موجودات واژه انسان بودن براشون بی ارزشه.

کاش این جنس نر (برخی)بفهمن طرفی که مقابلشونه چه حالتی هست بعد شروع کنن لاس زدن ووراجی فقط میبینن آها این تنها است شروع کنیم توف تو تربیتتون خو گاو از شما شعورش بیشتره.بفهم طرف اهل این داستانا نیست بکش بیرون بی غیرت!با اینکه من خیلی مسائل رو هم رعایت میکنم وگاهی این مسائل برام‌پیش میاد.

همیشه از این نقطه ضعف زن درمقابل این مردان متنفرم وخب طبیعته جامعه است حتی برعکسشم گاهی هست فقط امیدوارم حداقل یکم عقلشوندرو به کار بندازن برن سراغ کسی که اهل این چیزا هست،نه‌کسی که سرش تو لاک خودشه.

هیچ‌چیز دراین موقعیت نمیتونه به جز اون تارگت تو ذهنم جابگیره انقدری برام‌مهم هست که حتی از خودمم بگذرم دیگران که هیچ.

امیدوارم خدا به خیر کنه این چند روز رو کی فکرشو میکرد میخوام برم خونهه وای خدا خوشحالمم،خدایا شکرت:).

خودت مواظبم باش!.

شب بیداری،

شدم مثل دورانی که تازه میخواستم بیام خوابگاه استرس مدارک استرس تحویل گرفتن خوابگاه استرس هر کوفتی رو داشتم الانم یکساعت بیشتره که میخوام بخوابم وباز استرس برگشت رو دارمم.

استرس اینکه کی میرسم،میتونم برم،چیکار بکنم چیکار نکنم.

استرس استرس خستم از این لفظ واین احساسات

سؤال ولبخند ورهایی وراهرو

وقتی بچه ها ارائه می دهند من نیمی از ذهنم در جزییات لباسشونه ترکیب رنگ مقدار اتوکشیدگی اراستگی وزیبایی آنها.

لرزش دستشون،پاهاشون کاملا مشخصه امروز اینطوری بودم چرا چی باعث میشه انقدر استرس باعث این همه لرزش بشه به خصوص پسرهامون به شدت بیشتری استرس دارند.

وقتی امروز ف داشت برام یک برنامه میفرستاد به صورت جزیی کل دستاش میلرزید نمیتونستم وگرنه خیلی دلم میخواست بگم پسرر آروم چیزی نیست یه اپلیکیشن ساده قراره برام بفرستی چرا انقدر استرس؟⁦ಠ⁠_⁠ಠ⁩.

نه به یه عدشون که انقدر مسخره بازی درمیارن نه به وقتی که همه چیز رو جدی می گیرند نمیدونم چطوری بگم ولی نمیدونم چرا حداقل دراطرافیان من ما به عنوان دختر اگر یک مسئله ای پیش اومد باید پا پیش بزاریم وحلش کنیم انگار نه انگار اینها مذکر هستند وراحت تر⁦⁦

درست وقتی امروز در ساعات پایانی داشتیم باهم همه صحبت میکردیم وموضوع طنز شد وقتی خندیدیم ییک لحظه مغزم قفل کرد که آخ هعی تو ببین بالاخره کنکور تموم شده اومدی دانشگاه:).

نمیدونم واقعا ولی حداقل برای من برای هزاران سال این روزا ارزش داره بعد از چندین سال دارم حس های متفاوتی رو میگذرونم.

وقتی با ح حرف زدم ودیدم چقدر وجه تشابه اون میفهمه چی میگم عهه بالاخره یکی گرفت مشکل من چیه اما خب راه حل چیه؟اون خودش رها کرده عقب گرد زده ولی من ۵۰درصددنمیتونم اینطوری کنم.حقیقتا شجاعتشم شاید ندارم اون واقعا شجاعه همین که امروز بیان کرد همین که خیلی سوء تفاهم هارو رفع کرد خیلی میتونه قوی باشه هرچند دید من تاثیری نداره ولی قطعا قابل درک تر شده برام.

باورم نمیشه منی که درتلاطم بین موندن و رفتنم ترم یکم تمومه دیگه من تو فکر انتقالیم ورفتن وترم ها از پیشم میگذرن نه بیشتر.

از امروز خیلی حس خوبی داشتم،ارائه.راهرو.انتقالی.ادایی.خواب.لبخند.حرف وحدیث.زبان.

همهٔ من!

به صورت خیلی خیلی اتفاقی همهٔ من شایع رو داشتم گوش میدادم رسیدم به مامان نگاه کن منو وخیلی اتفاقی داشتم عکس مامانمو میدیدم چرا پنهون کنم خیلی غمگین شدم.

چندتا قطره اشک هم از چشمام اومد بیرون فاصله کنکوری بودنم ودانشجوی روان شناسی بودنم یکساله تیتر بزرگ روان شناسی جلو چشمامه به اندازه یکساله.

ولی صد سال عمرم انگار گذشته واز همه سخت تر برای مادرم بود:).الان فقط دوریم اذیتش میکنه.اینم تموم میشه اینم حل میشه مثل تموم روزایی که حل شد.

شاکی بریم بعدی

ماگم شکست یعنی خودم شکوندمش هنوز قابل استفاده است درواقع درش کلا شکست سرچی؟ سر یه آدم بیخود وبی ارزش فقط به این دلیل میخوام کل این چند سال ازش استفاده کنم تا به خودم بفهمونم هی این انگار قلبت بود شکست دوباره ترمیم میشه شکسته هاش اما چیزی که نیازه دریافت کنی تجربه از این حادثه است عزیزم

بله آگاه شو که انقدری دربرابر آدما خونسرد بشی که هیچ چیزی نتونه روت اثر بزاره من داشتم اسم مستعار میزاشتم برات لعنتی که درموردت بنویسم بعد تو هر شب یه کاری کن که اون روحیه ایی که دارم تلاش میکنم آروم نگهش دارم بریزه بهم خب؟

این از تربیت وشعورته عزیزم بله،بهت زیاد از حد بها دادم مهربون بودم،نفهمیدم شعورت درحدیه که بلند سر یکی بگی احمق وبه احساساتش توجه نکنی وبرات مهم نباشه،یا یه جوری نگاه کنی تا من دوروز درذهنم درگیر باشم خب که چی؟من دیوانم باشه تو رفاقت حالیت نیست نه؟تویی که خیلی ادعات میشه نه؟.

خوبه،دارم یاد میگیرم،من یاد گرفتم دیگه واقعا مهم نیست میخوای بمونی تو زندگیم میخوای بری هر غلطی میخوای بکن عزیزم مطمئناً بیش از اندازت هم خرجت کردم برو با هر شخص دیگه ایی خواستی بگرد.ممکنه گوشه ایی از ذهنم درگیر بشه ولی من یاد گرفتم که هرچقدر صدتو بزاری برا یه نفر بیشتر تخریبت میکنه

خب میتونی این کارو بکنی منم فقط تورو یه کیس آزمایشی میبینم که بقیه رفتارم با اطرافیانم تو‌خوابگاه چطور باشه این به سود منه.

خوابگاه خوبه تورو بزرگت میکنه،یادت میده ببین نه قشنگ اون دوجفت چشماتو واکن ونگاه کن این همون آدمیه که بهش بها دادی دیدی؟چشیدی؟لمس کردی چی بهت گذشت؟حالا یاد بگیر.

گفتم من انقدر دلقک اتاق بودم هرکاری میکردم تا بخندن محال بود بخوام یه کاری کنم وازشون پیشنهاد نگیرم،اطلاع ندم یا کوچک‌ترین حرفی رو معذرت خواهی میکردم من اونجوری که بلد بودم ودرتوانم بود رفتار میکردم ولی چیشد تهش؟درواقع یه مشت گل داشتم درست میکردم برای ریختن به سر خودم.

کلا ظرفیت نیست میبینن احترام میذاری این ۹شو گذاشت تو ۱۰تو میزاری فکر میکنن که چی واقعا؟.

مشکل از من بود که از اون پوسته سرد ترم اومده بودم بیرون ومیخواستم حداقل تمام تلاشمو بکنم برای افرادی که کنارم بودند ولی نه این فایده نداره نوچ.

قاصدک روزهای کبود

دوشنبه:کارگاه مقاله نویسی که شرکت کردم همش به این فکر میکردم که چقدر هزینه نیازه چقدر زمان وچقدر دانش نیازه واقعا. وسط کلاسی که درحال تحسین استاد میم-ج بودم یهو بوممم گوشیم افتاد وسط کلاس دقایقی به افتخار این شاهکارم سکوتی برپا شد‌ಠ⁠_⁠ಠ⁩.

دوباره تو‌کارگاه پاق گوشیم افتاد والان گلسش یه خش بزرگیی افتاده،این روزا از عمد راهم رو دور میکنم زیاد فکر میکنم وزیاد خودخوری میکنم آروم نیستم وتنش واضطراب تمام وجودمو گرفته!.

برای ساعتی که فارسی داشتیم معرفی کتاب داشتیم واز آلبر کامو بود.نویسنده ایی که میگویند باید خیلی مطالعات داشته باشی تا بفهمیش هفته پیش گرفتم این کتاب رو ولی واقعا نرسیدم بخونم:/.میخوام ادامه بدم چون این هفته باید تحویلش بدم وبرم خونه!


سه شنبه:تنش واضطرابم بسیارزیاده وسط ارائه خودم سوتی میدادم خودمم میخندیدم از زیبایی های خوابگاه اینطوری بود که یک جا ساکت پیدا نمیکردم بتونم ویس بگیرم مادرگرام تماس تصویری گرفته بود وگریه میکرد
گاهی حس میکنم باید انتقالی بگیرم برم،خوابگاه واقعا سخته یه چالشهایی داره که گاهی واقعا دهنت از تعجب باز می مونه.


چهارشنبه:کنفرانس داشتم ودرعین نخواندن خوب عمل کردم وکاش همیشه بیخیال می بودم اما وقتی استاد نمره هارو خوند من کلا بهم ریختم وحالم بهم میخوره از این خصیصم دوست دارم بیخیال باشم کل دنیا برام مهم نباشه دنیارو آب هم ببره تنها واکنشم بشه خب که چی؟هرچند گاهی اینطورم دراین موقعیت ها خودم از خودم وحشت میکنم!.

رفتم شب شعر ولی هیچ چیزی نفهمیدم درگیر یک مشت قافیه واوزان و نماد وسبمل ها چرا نباید ذوق ادبی یک نفر رو تحسین کرد؟تحسین کرد که در این دوره او به فکر شعر خواندنه!.

درحین این که شب شعر بودم یاد پادکست اخیرم بودم وبه این فکر میکردم اعا تاحدی یعنی چنین محفلی بوده.

حس میکنم دارم میزنم به در بیخیالی حس میکنم دارم اون احساست به آدما رو از دست میدم حالمو بهم میزنند خیلی کنار میام رها میکنم میگم کنار بیا اومدی محیط جدید تجربه جدید ولی هرچه میگذره واقعا واقعا میبینم آدمها ارزش ندارن.بیخیالیم از آدمهاست حس میکنم که کتاب خواندن بیشتر شرف دارد تا رفاقت با آدمهای نسل الان.

حداقل برای خوابگاه اینطوره که این از الف میگه الف از ب میگه ب از الف میگه الف وب از ج میگندپشت سرهم از اخلاقیات.
خب این واقعیته که ما مشکلات اخلاقی داشته باشیم چون زندگی های متفاوت وتحربه های متفاوت داشتیم من وتو که نمیدونیم تو زندگی یک نفر چه خبره.

هفته پیش واین هفته از فیدیبو کتاب خریدم نمیدونم میتونم یانه ولی باید سعی کنم هفته ایی یک بار یک کتاب تموم کنم

میخواهم تا زمانی که کارشناسی ام تمام میشود زبان بخوانم کتاب بخوانم ودرس بخوانم همین ها کفایت میکند.اینها میتوانند حتی جای آدمهارا برایم بگیرند.

عمق خفگی از حرف

نمیدونم واقعا چرا ولی از حرف زدن با آدما از صمیمی شدن با آدما به جز ضرر چیزی نمیبینم یا بهم میگن توهین کردی،یا میگن غر زدی،یا میگن تو فلانی بیساری و..

به یه سطحی رسیدم که واقعا واقعا واقعا از رفاقت باآدما از هم صححبتی با آدما هیچ لذتی نمیبرم من حتی حوصله خودمم دیگه ندارم

حوصله افکارمو ندارم مغزمو ندارم وفقط دلم میخواد هیچ شوم هیچ هیچ.

چقدر سال قبل وتنهاییم بهتر بود هرچی میگذرم هرچی میگم رهاش کن بدتر میشه.

نمیدونم چطوریه فقط میدونم این کلمه ها که از زبونم خارج میشه شروع یک اعصاب خوردیه.

حالم بهم میخوره خوابگاه نمی ارزه واقعا نمی ارزه به هیچ وجه نمی ارزه.

ولی اینطوریم که خوابگاه نمیخوام خونه رو هم نمیخوام این زندگی نمیخوام در این مقطع قرار دارم من هیچیو نمیخوام هیچی.

غروب آبی انحلال درد

یکشنبه ها،غروب یکشنبه ها واقعاً غم انگیزه.

یه چیزی حاوی اینکه از عمد راهم را دور میکنم تا بتوانم بیشتر فکر کنم وبیشتر وبیشتر راه بروم.

خب دیروز که سردردم شروع شد ودیشب نتونستم بخوابم درنتیجه صبح دوتا کلاس رو از دست دادم وبا ذهنی گیج ومشوش رفتم دانشگاه واقعا خیلی دیوانه ام من تحت هر شرایطی دانشگاهم!.

من را یا درکتابخانه،یا کافه یا خود دانشگاه وکمتر درخوابگاه میتونی پیدا کنی:).

حاشیه ها زیاد شده به خصوص کلاس ما.

دیشب به این‌موضوع فکر میکردم شاید بزرگسالی همین باشد که من درحد مرگ درد داشته باشم ودیگر مادرم کنارم نیست،دورم خیلی دور وقتی هم از پشت وسیله ای به نام تلفن از او راهکاری برای آرامش میخواهم او‌بدتر مخیل اعصاب میشود ونگران ونگران زن من الان نیازی به نگرانیت ندارم نیاز به حمایتت دلگرمیت دارم نیاز ندارم بازهم مرا نگران کنی .

نیاز ندارم وقتی یادم رفته غذا رزرو کنم تو مدام هر هفته دیگر یادآور بشوی که غذا فرامو شم نشود نیاز ندارم که مدام بگویی سردردت خوب شد چی خوردی مگه چی پوشیدی مگه من واقعا به اینها نیاز ندارم مادرم اینگونه هیچوقت دردهایم را به تو نمیتوانم بگویم زیرا که شما بسیار ناراحت میشوی.

من واقعا خستم،از حرف زدن باآدمها خستم مدام باید حواسم باشد فلانی ناراحت نشود فلانی اینطوری نشود وآخرش نمیدونم واقعا چررا واقعا نمیدونم ولی یه سری تیکه وکنایه بهت میزنند.

به والله که فرقی هم ندارد کی باشه بخدا یه وقتایی یه چیزایی بارت میکنند که دهنت باز می مونه از تعجب:).

عجب مردمی داریم خوبی کردن بهشون انگار ظلمه،ظلم.

با بعضیا کلا خوبیا ولی واقعا کسی ظرفیت ندارد تنهایی همدم خوبی است حداقل رنجش فقط خلأ است نمیتواند بگوید چرا خلأ او‌نمیتواند به یک لحظه تورا فروبپاشد.

حیف واقعا که با آدما نمیتوانم انطور که هستند باشم حیف که دراکنون فراموش میکنم درحالی که هرچی میگذره هرچی تو‌میگذری اونا هم از تو و خط قرمزهات میگذرند همین عزیزم همین:)).