نمیدونم واقعا چرا ولی از حرف زدن با آدما از صمیمی شدن با آدما به جز ضرر چیزی نمیبینم یا بهم میگن توهین کردی،یا میگن غر زدی،یا میگن تو فلانی بیساری و..

به یه سطحی رسیدم که واقعا واقعا واقعا از رفاقت باآدما از هم صححبتی با آدما هیچ لذتی نمیبرم من حتی حوصله خودمم دیگه ندارم

حوصله افکارمو ندارم مغزمو ندارم وفقط دلم میخواد هیچ شوم هیچ هیچ.

چقدر سال قبل وتنهاییم بهتر بود هرچی میگذرم هرچی میگم رهاش کن بدتر میشه.

نمیدونم چطوریه فقط میدونم این کلمه ها که از زبونم خارج میشه شروع یک اعصاب خوردیه.

حالم بهم میخوره خوابگاه نمی ارزه واقعا نمی ارزه به هیچ وجه نمی ارزه.

ولی اینطوریم که خوابگاه نمیخوام خونه رو هم نمیخوام این زندگی نمیخوام در این مقطع قرار دارم من هیچیو نمیخوام هیچی.