‹دومین روز خوابگاه›
الان حالت متلاشی شدهٔ یه آدمم دوروز شد که اومدم واین دوروز حتی نمیتونم بخوابم،چیزی که من از دانشگاه راه دور میخواستم با چیزی که در واقعیت آدم تجربه میکنه دنیا تا دنیا فاصله است.
از یه شهر لول بالا بیای یک منطقه تقریباً مرزیತ_ತ.
الان اینطوریم که حوصله خودمم ندارم،دیگران واینا هیچی امروز ۴تا کلاس داشتیم وبه حالت مضحکانه ای یک استاد هممون رو ایسگا کردಠ_ಠ.
در اینجایی که الان هستم واز دانشگاه اومدم مرکز شهر به شدت اینطوریم که نمیخوامم این اونچیزی نیست که من میخوام.
به مادرگرام میگم مادرگرام پاسخی جز چاره ای نیست نداردترجیح میدهند بگویم اینجا هیچ مشکلی ندارم،تا به اینکه بگویم خوشم نیامده.
من میتونم باهمه تعامل پیدا کنم،الان با هزاران نفر حرف زدم تقریبا آشنا ودوستم منتهی چیزی که حس میکنم مزخرفه به تمام معناست😐🤌🏻.
مادرگرام میگوید همین که قبول شده ای کفایت میکند ومن از امروز که انقدر مزخرف بی نظم بودند خستم.حالم بهم میخورد.
اصلا میخواهم بندهٔ ناشکر باشم اصلا میخواهم هیچ شوم هیچ،قبول شدن طرفی،راه دور طرفی،خوابگاهی طرفی وامکانات مزخرف طرفی.
دلم میخواهد هیچ مراوده ای پیدا نکنم یک دل سیر گریه کنم ویک دل سیر بخوابم من حتی نمیتوانم بخوابم،فقط راه راه . .
نه شهر خودم را میخوام نه اینجا را همان هیچ را میخواهم هیچ هیچ هیچ