‹دومین روز خوابگاه›

الان حالت متلاشی شدهٔ یه آدمم دوروز شد که اومدم واین دوروز حتی نمیتونم بخوابم،چیزی که من از دانشگاه راه دور میخواستم با چیزی که در واقعیت آدم تجربه میکنه دنیا تا دنیا فاصله است.

از یه شهر لول بالا بیای یک منطقه تقریباً مرزی⁦ತ⁠_⁠ತ⁩.

الان اینطوریم که حوصله خودمم ندارم،دیگران واینا هیچی امروز ۴تا کلاس داشتیم وبه حالت مضحکانه ای یک استاد هممون رو ایسگا کرد⁦ಠ⁠_⁠ಠ⁩.

در اینجایی که الان هستم واز دانشگاه اومدم مرکز شهر به شدت اینطوریم که نمیخوامم این اون‌چیزی نیست که من میخوام.

به مادرگرام میگم مادرگرام‌ پاسخی جز چاره ای نیست نداردترجیح میدهند بگویم اینجا هیچ مشکلی ندارم،تا به اینکه بگویم خوشم نیامده.

من میتونم باه‍مه تعامل پیدا کنم،الان با هزاران نفر حرف زدم تقریبا آشنا ودوستم منتهی چیزی که حس میکنم مزخرفه به تمام معناست😐🤌🏻.

مادرگرام‌ میگوید همین که قبول شده ای کفایت میکند ومن از امروز که انقدر مزخرف بی نظم بودند خستم.حالم بهم میخورد.

اصلا میخواهم بندهٔ ناشکر باشم اصلا میخواهم هیچ شوم هیچ،قبول شدن طرفی،راه دور طرفی،خوابگاهی طرفی وامکانات مزخرف طرفی.

دلم میخواهد هیچ مراوده ای پیدا نکنم یک دل سیر گریه کنم ویک دل سیر بخوابم من حتی نمیتوانم بخوابم،فقط راه راه . .

نه شهر خودم را میخوام نه اینجا را همان هیچ را میخواهم هیچ هیچ هیچ

‹چیزی به انتهای صفر›

عارضم الان که سرم به شیشهٔ اتوبوسه وپالتوم روی پام ونفر جلوییم از بچه های دانشگاهِ مقصدمه خیلی خوشحالم⁦^⁠_⁠^⁩

همیشه دلم میخواست دانشگاهم راه دور باشه اما الان که در عمق ماجرا اتفاق افتاد فقط یک چیز باعثِ رنجش خاطرم میشه،اونم حمایتهای مادرمه،همین الان که ۶ساعت پیش دیدمش بازهم دلم براش تنگ شده موهبت بزرگیه تو زندگی من این روزا اشک ذوق از چشم هاش چکه میکرد.

به هرکی میگفتم،فقط میگفت مادرت مادرت،باورم نمیشه اشکم دراومد⁦༎ຶ⁠‿⁠༎ຶ⁩.

نمیدونم چی بنویسم فقط اینکه خوشحالم این روزا چیزی جز این ندارم بگویم منی که یکبار طعم نرسیدن چشیدم الان خوشحالم وسختی ها برام‌ معنی نداره چون دقیقاً برای همین لحظات میجنگیدم،همین لحظاتی که وسایلمو‌جمع میکردم،همین لحظاتی که تو اتوبوسم اینا،اینها رؤیای من بودند والان انگار خوابم.

خوابیم که رسیدم به قلهٔ کوه.

چیزی که برای دیگران عجیب به نظر میرسه رفتن وفکر کردن از لیسانس تا به ارشدِ اول راهم میدونم ولی قصد دارم برم،میخوام تا تهش برم.

‹مدارک پست شده›

خب عرضم به حضورتون که انقدری بامدارک مکافاتی داشتممم مخصوصاًسلامت جسم⁦ತ⁠_⁠ತ⁩ که تازه امروز صبح مدارکمو پست کردم

یعنی دیروز رفتم پست کنم یهو اشتباه اطلاعیه کاردانی و به جا کارشناسی چک‌کردم:/ دیدم ای داد فلک کپی شناسنامه نیوردم این شد که چون در آخرین لحظات بود وماشین پست معطل ومن درپی کافی نت های بسته،مجبور شدم امروز صبح بفرستم.

بلیط هم گرفتم با پدر گرام برم فکر کنم خودم زودتر از مدارکم برسم😂🫠.

دوست دارم از هر لحظه بنویسم تا به یادگار داشته باشم ولیکن که انقدر کار دااارمم که حتی اصلا نفهمیدم اینترنتم وقتش تموم شده⁦O⁠_⁠o⁩.

بعد خنده دار تر من میگفتم خب ته حسابم ۱۵۰ت باقی مونده رفتم پیامکو چک کردم دیدم نه ۶۵ت بعد اومدم اینترنت بگیرم دیدم ۶هزاروپونصده⁦ಥ⁠_⁠ಥ⁩.

وسایلمم جمع کردم.دیگه باید بگویم که یه زمانی بود که در عمیق ترین لحظات حس شکست وتنهایی داشتم حتی ۲۰روز آخر کنکور مزخرف ترین روحیه رو داشتم،پشیمون نبودم نه مطمئن بودم که من ته تلاشم همین بوده وبس اما میدونی روزای آخر خیلیی سخته خیلیی.

قراره خودمو یه بخشی ازخودمو وتعلقاتم بمونه اینجا،گوشه دنج اتاقم ویه بخشی از خودم جایی دیگه ادامه زندگی رو بگذرونم.

وای یه چیز دیگه که باید بنویسممم،ما یک دکتر متخصص کودکان داریم این آقا پیشکسوت دکترای شهر ما میشه دیگه بسیار آدم کاربلد واز اینا که کیف میکنی از هم صحبتی باهاش من رو دید وفهمید روان قبول شدم،کلی باهام حرف زد

جالب تر اینکه بهم گفت اگر پزشکی میوردی(البته من که تجربی نبودم⁦ಠಿ⁠_⁠ಠ⁩) میگفتم نرو گفتم چرا گفت برای پزشکی خیلییی اذیت میشی مخصوصا تو‌که دختری باید متخصص زنان میشدی یا مامایی،ولی الان رشتت خوبه برو وادامه بدی ها بخوای مطب بزنی بااید ادامه بدی

این مرد واقعا دومین مرد یا پیرمرد کیوت زیبایی بود که دیدم لذت بردم ازش،خداحفظش کنه.

البت که من معتقدم رشته یه انتخاب شخصیه،وبازهم‌معتقدم علاقه مهم ترین فاکتوره مهم ترین تو علاقه داشته باش سختی میشه شیرینی.

بارپروردگاراشکر:).

‹اندرخم مدارک›

خیلی بیش از اندازه کار دارم وفرصت کم،دیروز عصر اطلاعیه دانشگاهم اومد وحضوری نیاز نیست برم فقط باید پست کنم.

خب باید بگم دیروز صبح رفتم مدرسه مدارکمو بگیرم.بهترین بهترین حس رو داره من که هم هیجان داشتم هم استرس ۳۰دقیقه تقریباً فقط همون مسیر قبلی رو میرفتم پاییز هنوز رُخ نشون نداده تو شهر ما،از طرفی خوشحالم از طرفی دلم هوای شهرمو میکنه خیلی حال وهوای عجیبی دارم.

بعد اینکه بامعاونمون حرف زدم وفهمیدم مدیر بازنشسته شده کل مسیر رو خداروشکر میکردم،دوست داشتم به همه لبخند بزنم فهمیدم خوشحال بودن فقط نیاز به آرامش روح داره وگرنه همۀمسیر مثل قبل بود،حتی هنوز برگ درختها نریخته،هنوز نمیشه خش خش برگ هارو شنید اما من با همون رنگ های نصف ونیمه زرد وسبز لذت بردم.

امیدوارم تجربه کنید این حال اینکه خودت بفهمی تموم شد،یه مرحله ایی رو به نتیجه رسوندی این فرای توصیفِ من میباشد.

همیشه اینو تصور میکردم که با افتخار میرم مدرکمو میگیرم بچه ها وقتی برگه سبز رنگ گواهی دیپلمم رو‌دیدم حس میکردم نمیتونم روپابند باشم.

چقدر درگیر سلامت جسم وروان چقدرر مدرک دختر!

اتاقم بمب افتاده بود که شروع کردم تمیز کاری امید به خدا جمعه باید راه بیوفتم شنبه خوابگاه رو اوکی کنم،یکشنبه شروع کلاسه😍خدای من خدای من تانرم ویک شب خوابگاه نخوابم باورم نمیشه انشالله باخیر وخوشی وصلاح خدا وکمک خدا این دوره رو بگذرونم.

دیگه باید بگم دیشب رفتیم بازار وتاحدی خرج رودست بابام گذاشتم⁦ಥ⁠_⁠ಥ⁩ وخب خداروشکر خوشحال بود میشد فهمید داره باعشق پول بهم میده اینو بخرم اونو بخرم.

فردا سلامت جسم رو‌اوکی کنم،مدارکمو ارسال کنم،بعددباید پست کنم ووسایلمو جمع کنم وبرم⁦༎ຶ⁠‿⁠༎ຶ⁩.

حس وحال عجیبی دارم هم هیجان هم ترس دارم،امیدوارم که بشه:).

چقدر شهرماخفنه کافی نتی که بودم همه رشتهٔ ها خووب دانشگاه دولتی رقابت بالاس،بالا.

چقدرساده واقعا انقدر برای من دانشگاه رفتن حسرت شده بود انقدر حرف شنیدم که الان واقعا اصلا نمیتونم باور کنم که میخوام برم دانشگاه انگار رفتم کوه روجابه جا کردم چقدر واقعا جای افسوس داره این رؤیای هم شیرین وهم زیادی سخت به دست آوردن.

‹the end›

خوانندگان ورهگذران،اینجانب که تا حدزیادی شکوه وشکایت های بسیاری از برای این کنکور وماجراداشت اکنون می بایست پرونده اش را ببندد کوچ‌کند به شهری ودل آسوده وآرام منتظر اتفاقات پیش رو باشد.

درحقیقت اینجانب چندین ساعت بیشتر نیست که اطلاع یافته است،ولیکن با تمام احساساتش طعم نرسیدن های متوالی،وسختی هارا چشیده بود حتی حاضر نبود این متن را بنویسد اما حس کرد میتواند در چندین خط بنویسد درک میکند تمام گریه های حاصل نرسیدن ودل شکستگی یا شاید هم غم عمیق قلب:)با تمام قلب آرزو دارد روزی شما هم برسید به آنچه که میخواهید.امیدوار است که اگر امشب قلبی رنج دیده است ودرخلوت خود به خود امید قبولی میدهد هرچه زودتر آن روز فرا برسد روز شما هم خواهد آمد.

درآخر باید بنویسم دقیقاً چندین کیلومتر فاصله روانشناسی آورده است وتاحدی از استان ناراضی بود اما حال که با چندین دانشجو صحبت کرده قصد عزیمت دارد باشد که نگاه خدا همراهش باشد.

امیدوار است تمام شود این بساط کنکور حداقل در حیطه کارشناسی وبتواند خودش را وفق دهد در رشته ایی بسی زیبآ:).آن هم از جنس آدمی.

باید بنویسم اینجانب تاحدزیادی تلاشش براین بود که مادرش را خوشحال کند اما دراین لحظات حساس بیشتر بابت استان خودش را با گریه نابود کرد به طرزی که پدرش خوشحال شد دستی نوازش بر سرش کشید وتبریک‌ گفت واشک مادرش را دید در کل خنده ای ندید چه بسا روز دختری هم ندید چون اینجانب انقدری حواس پرت است که نمیداند دقیقا روز دختر کی بوده است طبعاً والدین هم بی خبر بودند فقط حوالی ساعت ۱۵همه در بُهت به سر میبردند.امید است دگر هیچ‌ گاه،تاکید میکنم هیچ‌گاه انقدر خانواده اش را درگیر وغمگین نسازد به خصوص مادرش رااورا فقط باید خنداند،خنداند وخنداند.

امیدوارم بتونم،امیدوارم یک روز با اولین حقوقم که خیلی دور نیست برای مادرم جبران مافاتِ هزینه هایش را بدهم.وجودش گوهری است که هیچ گاه کسی مثل من ندارد،هرچند نتوانستم آرزوی حقیقی اش را محقق کنم،مصلحت هرچه شود همان است.

شاید به نقل قول مادرم:

هرچه تو بخواهی نه،هرچه اوبخواهد میشود.

بارالها این بندهٔ امیدوار شاکر است،شاکر،خیلی بزرگی همین!.

اگر کسی بوده که خواننده خاموش باشه وماجرا های کنکورمو خونده باید بگویم ممنون،باید بنویسم اینجانب خیلی اوقات ناامید شد،رنجید،شکسته شد،وادامه داد حاصل اندکی از غم های جزیی اش در این صفحه ماندگار شده،باشد که روزی این مصیبت کنکور از هستی تبدیل به نیستی شود.

ارادتمند،نیاز بود به شکل دیگری بنویسم:).

‹یه پیشنهادِنهایی›

چیزی که نوشته خواهد شد کاملا شخصیه واین صرفاتجربه من از امتحانات نهایی هست که ترجیح میدم نوشته بشه پیشنهاد هایی خواهم نوشت که صرف از دیدگاه منه اگر قراره بخونید با منطق وعقل خود میتونید استفاده کنید/نکنید.

# ادامه نوشته

‹یه پیشنهادِ کنکوری ›

چیزی که نوشته خواهد شد کاملا شخصیه واین صرفاتجربه من از کنکورهست که ترجیح میدم نوشته بشه پیشنهاد هایی خواهم نوشت که صرف از دیدگاه منه اگر قراره بخونید با منطق وعقل خود میتونید استفاده کنید/نکنید.

# ادامه نوشته

bodies | know you are loved

قبلا عکس یه سری دیالوگ‌ واین چیزا گذاشته بودم از این فیلم‌ولی حذف شدن.

چیزی که برام تو‌سریال های جنایی ویا اکشن خارجی مهم وزیباست،پلیس زنه که خیلی خفن تو دل عملیاته وصحنه های اکشن داره این به من رضایت میده.

یه نکته مهم این فیلم زمان های متفاوته اکثراً گذشته رو دیدیم درسته ؟والان در صحنه آخر میره ۲۰۵۳ و واوو به شدت جذابه. این خلاقیت وقدرت شجاعانه عوامل تولیده که آینده دقیقا چه شکلی خواهد شد ترسیم چیزی که دیدیم آسونه اما آینده چه شکلی میشه بهش فکر کردین؟
چهار کارآگاه که دربازه های زمانی متفاوت به یک جنازه برخورد کردن وهر چهارتا جذاب ومهیج:).
به نظر من تا قسمت ۶ ارزش دیدن داره وخب ولی یکم صحنه های تاحدی یکم خشن شاید (نمیدونم چی بنویسم بهتره)داره.ممکنه یهو تو دوسه ثانیه ببینی مغزرو شکافته،واینکه پوینت مزخرف ورواعصاب اینه جسدی که روبه رو میشن برهنه اس⁦ತ⁠_⁠ತ⁩.بگذریم جنایی ها یکم صحنه جرم اگر قتل باشه تا اینجایی که دیدم تا یه حدی خشنه انگار.حداقل برای من تا قسمت ۴اینطوری بود که چیشد؟دقیقاً چیشد الان چی شد ؟دقیقه به دقیقه اطلاعاتی داده میشد که آدمو متحیر میکرد.
ادامه نوشته میخوام از یه سری دیالوگ وصحنه یاد کنم اگر اسپویل میشه واذیت میشید ادامه نزنید.

# ادامه نوشته

‹17مهر 402›

درست یکسال پیش در چنین روزی دوباره شروع کردم به خوندن برای کنکور.دقیقا ۶:۳۰دقیقه خواندم ودراعماق قلبم نگرانی داشتم که امسال چگونه رقم خواهد خورد یکسال گذشته ومن هنوز اطلاعی ندارم.
روزهایی که میخوندم فقط خودم به خودم هر لحظه یادآوری میکردم که باید ادامه بدم تا در رأس خودم به خودم ثابت کنم که میتونم بهترین نتیجه رو بگیرم.
درواقع روزهام رو اینطوری سپری میکردم که ۵بیدار بودم وتا ۲۳درگیر بودم.هر صبح بیدار میشدم یک لیوان شیره رو با آب مخلوط میکردم شروع میکردم تقریبا ۹صبحونه میخوردم و۱۲یا ۱۳ ناهار میخوردم اینطوری برنامه ریزی میکردم که نهایتاً ۱۴ دقیقا همون زمانی که آفتاب وسط خونه مون رو میبوسید مینشستم وسط آفتاب وتست های عربی رو کار میکردم.
چون حجم کتابام زیاد بود یه سری درسا رو هرروز میخوندم.ویه سری رو یک روز درمیون الان که فکر میکنم از این نظم لذت میبرم دختر اون زمان هم گاهاً از این احساس نظم افتخار میکردم مایه مباهات خودم بودم:).
زمان ساعت مطالعه کاملا شخصیه،اما من روزایی رو تجربه کردم که یک صبح تا ظهر یعنی ۵تا ۱۲نهایتا ۵تا ۶ساعت میشد خوند،وگاهاً روزایی که نه، کل روز ۵تا ۶ساعت خونده میشد.صادقانه ورک بنویسم اگر یه آدم اتلاف وقت نداشته باشه واقعا میتونه از زمانش به درستی استفاده کنه وبهترین رکورد خودش رو رقم بزنه ولی چیزی که نه خوابتو بهم بزنه نه خوراکتو!.
من همه چیز رو تجربه کردم،حتی روزهایی بود که ساعت ۹صبح شروع کردم وبهترین مطالعه رو داشتم،روزایی هم بود که ۵صبح بلند بشم وهیچ فایده ای نداشته باشه،خوابیدن زیاد،درس خوندن زیاد،استرس زیاد،تست زیاد،ساعات زیاد،دردزیاد،غم زیاد،همه رو تجربه کردم.
والان اگر بخوام برگردم پشیمون نیستم،یه بعد شخصیت کمالگرام شاید گاهی به من شَک وارد کنن اما نه نه حاضرم برگردم نه حاضرم باز تجربه کنم.
شاید چند روز دیگه از کنکور تجربه های شخصی مو بنویسم ولی خواستم به خودم یادآوری کنم من پارسال هرلحظه به خودم قول میدادم که امسال رو به بهترین شکل رقم بزنم،من تاجایی که تونستم تلاش کردم،تاجایی که تونستم از همه چیزم گذشتم،چهارتا تجربه کنکور برای من کم نبود اما از نظرم این حیطه انقدر بزرگ وعجیب وشخصیه که هر بار از هر عملکرد نتیجه متفاوت تری میگرفتم.
اما حالا که میبینم وفکر میکنم هر چیز شخصیه،هستن آدمایی که تلاش کردن نتیجه دلخواه شد،هستن آدمایی که تلاش نکردن ولی بازم رشته خوب آوردن،هستن آدمایی که تلاش کردن ولی نتیجه دلخواه نشد.نمیدونم من همه نوع آدمی دیدم از درصد فیزیک منفی تا دبیری فیزیک هم دیدیم.
اما تلاش ورسیدن بهش حس قدر دانی زیادتری میاره حداقل میفهمی چه چیزیو به دست آوردی!
حداقل متوجه میشی در برابر سختی بایستی وقد خم نکنی.میفهمی انقدر قوی هستی که از خودت ورؤیات حفاظت کنی ولی قبولی هم فقط مطرح نیست وقطعاً اگر دانشجو بشم قطعاً راه سخت تری از الان در انتظار دارم که باید سرسخت تر عمل کنم.امیدوارم بتونم.روزی که خودم به خودم افتخار کنم یا حداقل لبخند مادرمو ببینم!.

‹110,پیچِ سه زندگی›

یه سری محبت ها،فداکاری ها،مهربونی ها،کارکردن برای بعضیا بعد یه مدت انگار میشه وظیفت!انجامش ندی متهم میشی.

# ادامه نوشته