روزگار غریبی ست.

ـ بازهم اشتباه کردم،فکر کردم این اتفاق نمی افتد ولی حال بعد از گذشت چندین روز روزها وروز ها فهمیدم اشتباه کردم وبازهم آن کس که باید بسوزد وبسازد کسی جز من نیست خسته ام من در این مورد دگر توانی ندارم فقط مادام تحمل میکنم وتحمل اما سخت است برایم خیلی سخت است حتی دلیلش راهم نمی دانم.

صدای خنده ات دلیل جنون من شد.

ـ ناهار نداشتیم،شام هم نداشتیم رفتیم وساندویچ خوردیم مثل همیشه باز وباز تکرار مکررات بود حس کردم مثل یک پیرزن جانی درتن ندارم انگار سالیان سال زندگی کرده ام.

ـ از یک جا به بعد حس عدم تعلق داشتم،حس تفاوت زیاد وزیاد حالم خوب نبود من شباهتی بین خودم وآنها نمی دیدم دوست نداشتم درآن مکان باشم یا با آنها دیده بشم دوست نداشتم هیچگونه فکری کنم اما اما عدم تعلق مرا به سکوت واداشته بود .

ـ حالش خوبه،اره اونم حالش خوبه سالیان سال فکر کن غم بخور وناراحت باش وحسرت داشته باش اما هیچ فایده ای نداره آدمها ادامه می دهند تحت هر شرایطی آنکه بیش از اندازه فکر می کند وادامه نمی دهد وتمام زندگی اش را صرف فکر کردن می کند این تو هستی وتو وچقدر گاهی مزخرف می شوی که سالیان خودت را درگیر چیزهایی می کنی که هیچ فایده ای ندارند

ـ دلم می خواهد بنویسم اما با نوشتن انگار قهر بودم،این اشتباه من بود تنها چیزی که حال مرا نجات می دهد همین نوشتن های متوالی درون جنگ های مغزم وبدنم وفکرم است.

ـ همه چیز برایم پوچ ومزخرف ومزخرف ومزخرف درنظر می رسد

ـ حال این درخت هم یاداور تو شد درست لحظه ای که می خواستم به خود بخندم که دیدی؟ خب بشنو وببین شایدهم قضاوت است اما زندگی همین است تو زیاداز حد جدی گرفته ای.

چه آرزویی داری؟

ـ فرجه بین امتحان ها بود هم احساس وادراک خواندم وهم دوفصل اجتماعی خواندم.اجتماعی را بین این فرجه ای خواندم وبهترین انتخاب بود.

ـ من بارها وبارها چاوشی گوش می دهم.

ـ زنگ زدیم بهش تولدش رو تبریک گفتیم،بسیار وبسیار تعجب کرد فکر نمی کنم حتیٰ لحظه ای فکر کنه که تماس از طرف من بوده نه به ذهنش اصلا خطور نخواهد کرد به هرحال که خیلی خوشحال شد وخب امیدوارم برسه به اون چیزی که آرزو داره چون حقش هست از نوجونی تاحالا داره تلاش می کنه می دونم این آدم رو یک روز مؤفقیتش رو خواهم دید اون روز هم براش خوشحال میشم پس همین امروز.

ـ اما لحظه های زیادی،مرا دربرمی گیرد که دگر نمی توانم آنچه من احساس میکنم را بیان کنم وبازگو کنم وبگویم چه اتفاقی رخ می دهد نه دلم نمی خواهد زبانم هم برای حرف زدن مایل نیست.

ـ از دیروز به این فکر میکنم که این آدمها همان هایی هستند که من نتوانستم صحبت کنم باآنها وبله وقتی نتوانستم در اوج خشم،غم،ناراحتی ام بیان کنم حال چرا بیان کنم؟ من با اون از ته دل گریه کردن بیشتر وبیشتر حالم خوب شد.

ـ انگار یهو باز اشکی از غم هام سر ریز کرده بود چون جالم خیلی وخیلی بهتر شده.

ـ کاش چوب جادو واقعی بود،کاش میشد،کاش میشد کاش اون شوخی نبود . .

گیج ومبهوت بین بودن ونبودن.

ـ دیشب تاپاسی از نیمه شب بیدار ماندم ذهنم برگشت به گذشته به اینکه‌ چیشد؟ چیشد که الان اینجام و هزار توی افکارم بعد دیدم بنویسم نه بلاگفا بلکه باید بیام واکاوی کنم ببینم چیشده چرا من انقدر زندگی عاطفیم‌ پر از مشکل ونقصه؟.

ـ من اگه درگیر احساساتم بشم کل زندگیم فلج میشه دیشب یه کار احمقانه ۱۲شب به بعد انجام دادم اره حداقل برای من درسته اگر تا ۱۲نخوابم قطعا یا اون شب از فکر زیاد می میرم یا یه غلطی انجام میدم البت نمیدونم چی باید بهش بگم شاید هم من زیاد سخت میگرم که البت قطعا همینه.

ـ بعد دیدم عه تاریخ رنده چالش جدیده اوضاع جدیده خوبه هوای اتاقم به شدت گرمه به شددت ولی من برای بودن در یک فضا امن وتنها که کسی جز خودم نباشه هر چیزی تحمل میکنم حتیٰ این گرما رو وهربار خودم از خودم متعجب میشه!.

ـ بعد بازهم رسیدم به نتیجه های قبلی که تو نیاز به کسی نداری اره میفهمم سخته زندگی آدما نیاز به توجه دارن نیاز به محبت دارن نیاز به عشق دارن من نیاز دارم شنیده بشم ساعتها حرف بزنم وفقط شنیده بشم ولی وقتی هیچ‌کس نیست خب؟ نمی تونم کاری کنم حتیٰ دارم از دست میدم چیو؟خودم‌و اون تکه از وجودم که تلاش میکنه سعی کنه از مصاحبت با آدمها لذت ببره.

ـ تنها حسرتم یک‌چیز بود فکر کنم تا ابد همین باشه هم با توجه به وضعی که می بینم خودم‌ رو با همه چیز میبینم در آینده به جزء اون حسرت نمیدونم ولی الان میدونم شدنی نیست مگر اینکه معجزه ایی شکل بگیره ولی نمیخواهم منتظر معجزه باشم اما شاید باید باشم دوباره صبر،انتظار،معجزه اما این زندگی واقعیه دراما یک فیلم نیست که انتظاری داشته باشم تلخه همش حداقل تا الان.

ـ دارم کتاب ورونیکا تمیم میگیرد بمیرد رو میخوانم دارم با ورونیکا همزاد پنداری میکنم فک‌ کنم منم باید دنیام رو تغییر بدم گاهی از ذهنم خستم چیزی هست که باعث بشه ذهنم عوض بشه؟ مثلا برم یه نو بگیرم که هیچ‌ نیاز انسانی نداشته باشه مثل یک ربات کار کنه خب بسه دارم مهمل میگم‌ ناممکنه بیخیال.

یه کم خودتو نگاه کن.

ـ میخواستم بدترین صحنه رو ببینم تا پا پس بکشم،میخواستم تا مرحله زجر برم تا باز نبینم نشنوم،حس نکنم،لمس نکنم، بدترین ضربه رو برای خودم میخواستم،آره من خودم در برابر خودم خیلی بی رحمه ولی اینو تنها راه چاره وحل مشکلم می دونستم.

ـ همین کار رو هم کردم ولی مثل قبل نشد نه خیلی زود کنار اومدم ونشد اون چیزی که من میخواستم نه نشد حالا اما نمیدونم دیگه باید چیکار کنم تا نبینم تایکم خودمو ببینم خودمو وخودمو حیف

آرامش چهرش زیباترش کرده بود

ـ برای اینکه اون نقطه اوج رو به خودم بدهکارم،برای اینکه حقمه خودمو تو رؤیا دیگه نبینم وتو واقعیت ببینم برای اینکه ذهنیت من همینه جهان تحت هر شرایطی در بدترین روزهای عمرش تنها وتنها یک دلیل خواهد داشت وهمون باعث ادامه دادنش میشه.

ـ برای اینکه بهترین وبهترین کاری که فعلاً می تونه بکنه همینه برای اون لحظه زندگی تو اون لحظه باید صبر کنه باید ادامه بده باید تحمل کنه باید سختی رو تحمل کنه ببینه بچشه لمس کنه ولی پاپس نکشه ادامه بده وفقط اون لحظه رو ببینه و و مهم تر از همه لبخند مادرشو ببینه :).

ـ نمی دونم امروز تو مطب دکتر چه حسی داشتم،چیزی رو داشتم حس میکردم که نمی دونم قبلا حداقل جهان قبلا وجهان دیروز این رو تجربه نکرده بود دلم یهو ریخت یهو به خودم اومدم حس کردم چرا نه؟ چرا برای تو نه؟ فقط کافیه تحمل کنی لبخند بزنی وبگذری

ـ ولی چیزی که وجود داره اینه که جهان باید خیلی صبور تر ،آرام تر ،استرس کم تر،نگرانی کمتر،آرامش خاطر بیشتر،حوصله بیشتر رو تجربه کنه تا بگذره.

ـ دکتر ٬ن.ا٬ شما امروز فقط دندون منو درست نکردی شما منو به نتیجه رسوندی اینو قطعاً هرگز نخواهی فهمید ولی صبرتو آرامشت حوصلت،جایگاهت،نگاهت،چشمات،لحظه ورودت به من خیلی چیزارو فهموند حتماً نیاز نیست ونبود که تو‌ چیزی بگی اون چه که من حس کردم امروز برام حس قشنگ وزیبایی بود

ـ با اینکه اصلا دندان درد،درد قشنگی نیست ولی شاید این درد برام به وجود اومد که یه سری چیزارو بفهمم که امیدوارتر بشم شاید هم من خیلی رفتم تو عمق ماجرا وچیز خاصی نبود.

ـ ولی فکر میکنم بعد از دوهفته درد مداوم امروز هیچ‌کدوم از اون سوزن ها از اون دستگاه ها درد بیشتری نداشت شاید یکم ولی نه مثل درد روحی،درد جسمی برام قابل تحمل تر از درد روحیه میگذره اینم رفت.

ـ دکتر شما خیلی گوگولی بودین خیلی از اون دسته آدما که هر وقت کم بیارم و یه لحظه فقط یه لحظه امروز به یادم بیاد حالم خوب میشه وادامه میدم خداحفظت کنه:).

صداهایی از دور شنیده می شود

دارم ویس هایی که برای خودم گرفتم زمان کنکور رو‌گوش میدم طرز فکرم دیدگاهم اون زمان خیلی مثبت تربوده با اینکه شرایط سخت بوده مسیرم مشخص نبوده اما امیدم انگیزم حتی از الانی که دانشگاهم بیشتر بوده

چون ویس خودمه حیف نمیتونم بفرستمش واقعا یه تیکه اشو دوست داشتم اینجا بزارم ولی خب نمی شه.

عجیبه تو‌بدتر از این حالم خوب بوده تو حال خوب تر حالم بده شده

عجیبه واقعا عجیبه

نمی دونم نوشتم یا نه دیروز با ح در مورد انتقالی قریب به یکساعت حرف زدم تهش هم خودش هم من

به این نتیجه رسیدیم که نرفتن شاید گزینه بهتری باشه برام.

مادرگرام میگه که خب فلان روزه که رفتی دلم هواتو کرده فلانه بیساره منم با نهایت خر بودن وسرد بودن میگم ولی من دلم هواتونو نکرده فعلا هم برنمی‌گردم با این که اکثر بچه ها رفتن ولی من هستم موندم وفعلا نمیرم خونه.

شاید بگی تو خب کم داری انگار!ولی باید بگم نیاز دارم خونه نباشم من هیچ عجله آیی برای رفتن به خونه ای که دیگه هیچ حس تعلقی ندارم بهش ندارم

من خودمم سردم،رفاقت هم باهام سخته من خودم میدونم کنار اومدن وتحمل کردن من خیلی سخته خب باشه.

زبان رو باید بچسبم که فعلا خیلی نیاز دارم همین.

بقیه مهم نیستن این مهمه که اینو بفهمی بی رحمیه ولی برای خودم حداقل همینه

وابستگی کمتر =زندگی راحت تر.

امن نیست که اگر بود الان اینجا نبودم شایدم شر میگما شایدم چرندیات محضه ولی مهم نیست می‌خوام فعلا نقش یه آدم بی رحم باشم میخواد به کجای دنیا بربخوره؟

افکارم زیادی ،زیاده روی میکنند این از پلنر و دفترهام مشخصه همش می‌نویسم منو نبین اینجا می‌نویسم من هم زیاد حرف میزنم هم زیاد می‌نویسم چرا؟ـ چون افکارم پیشروی زیادی دارند.

استاد گفت چرا نمی تونیم اعتماد کنیم چرا وقتی یه حرفی می‌زنیم همش مدام میگیم که به کسی نگو رازه رازه ولی سریع هم پخش میشه. ـ گفتم استاد اگر راز ،راز باشه به هیچ کس نباید گفته بشه گفت دمت گرم دختر⁦^⁠_⁠^⁩

صبح زیبا

امروزی که صبح دقیقا کنار پله ها وایسادم وبعد شونه به شونه شاید باهم رفتیم به کلاس اینطوری بودم که خب زندگی لعنت بهت لعنت بهت واقعا که نمیزاری چنین چیزی اتفاق بیوفته.


ذهنم مسائل سخت رو میپسنده این فلسفه رو میپسندم این که دقیقا نمیفهممش رو دوست دارم

نمی‌فهمم چرا نمیتونم خیلی مراوده ای داشته باشم با آدماها با دوستانم من واقعا حوصله ام خیلی کم شده واین واقعا مشکل ساز هست یعنی از بعد اینکه اومدم خوابگاه به جا اینکه بهتر بشم بدتر شدم.

ولی دست خودم نیست هر چقدر جلو میرم بیشتر حس میکنم که آدمها انقدر ارزش ندارند بارها نوشتم بارها این موضوع رو نوشتم ولی باید بنویسم تا بفهمم باید بنویسم تاخودمو بشناسم.

همین الانی که سردمه ذهنم قفله بچه ها دارن در مورد سیاست صحبت میکنند چیزی که من هیچ وقت نخواستم دخالت کنم انقدری ذهنم درگیره که خودمم خودم رو نمی‌فهمم .

هعی فلک ولی واقعا شجاعت حرف زدن خیلی خوبه که منم ندارم :).

واقعا هرچه تو‌میری جلوتر بیشتر به این پی میبری که رشد یه آدم وپیشرفت یک آدم تو تنهایی شکل می گیره

محتاط افراطی

روز آخر وسط دانشکده بودیم یه بحثی وسط بود انرژیم بهبود پیدا کرده بود از امتحان آخر خیالم راحت شده بود میدونستم که تموم شده بالاخره.

وایبش خوب بود رهایی حس اینکه یک‌ترم تموم‌شد تمام راهرو ها تمام دانشکده تمام اتاق ها درخت ها اینا یک ترم ازشون رد شدم رفت قشنگ این پستم همون وایب اون روز بعد کلاسی رو میده که ف رو‌سؤال پیچ کرده بودم ودرموردش نوشتم اون روزم روز آخر ترم یک بود درواقع همون پایان کلاس هابود،الان پایان امتحانات.

یک ترم‌گذشت وچقدر برام‌سخت گذشت!.

یهو وسط جمع شاید من طرف راست بودم بچه های اونا اون طرف تا یه حد متوسط اسممو داد زد قشنگ میتونستم حس کنم که بهم برخورد که تو که خیلی آرومی خیلی متشخصانه عمل میکنی حتی راه رفتنت هم یه نازی داره الان اینجا نه نه اسممو نگو دیدم چند نفر برگشتن طرفمون میخواست باهام خداحافظی کنه بغلش کردم خداخافظی کردیم ولی من دیدم که اون مستر هم دقیقا روبه رومون وایساده اون یکی که میگفت تموم کردن ولی چرا حس کردم تموم‌ نگاه مستر به متشخص بود؟چرا حس کردم حتی برای جلب توجه چنین رفتاری کرد؟ نباید قضاوت کنم نه

ولی جالبه که شب همکلاسی مستر که واسطه این دوتا بود اومد اتاقمون ومنی که بیرون اتاق بودم اومدم ودهنم باز مونده بود این اینجا چیکار میکنه این دختر به من محل نمیداد کل اتاق باهاشون خوب بود به من که می رسید یه ادایی میومد نمیدونم ولی نمیتونم حس هامو نادیده بگیرم شب متشخص بازهم اومد دم اتاقمون وخدافظی کرد عجیب نیست که دفعه قبل فقط من رفتم خدافظی کردم وایندفعه اون روز قبل امتحان مدام منو هرجا میدید اسممو صدا میزد؟ نمیدونم شایدم برمیگرده به لحظه ایی که به اون یکی گفتم چرا متشخص از وقتی اومدیم خیلی محل نمیده بهم؟ نه این ور بوم نه اون ور بوم چه خبره؟

کلا فک‌کنم ما دخترا همینیم یهو بایکی خوبیم یهو انگار نمیشناسیمش اینو‌تو خوابگاه خیلی تجربه‌کردم.

منم مودم بیوفته پایین حوصله ندارم،نمیتونم وقتی حالم خوب نیست همون آدم خوش خنده ودلقک قبل باشم نمیتونم وقتی از امتحان مجدد اومدم وتو منو‌تو پله ها دیدی وشروع میکنی بگی دعا کن فقط پاسم کنه درحالی که تیپ زدی وداری میری بیرون با یک‌غریبه یا نمیتونم وقتی معدم خالیه ومتظر غذا خودمم برای تو‌غذا بپزم چون حالت خوب نیست چون منم حالم خوب نیست شاید بهم بریزم ولی نمیتونم حرف بزنم باهاتون چون من آدم محتاطیم چون به هیچ‌کدومتون اعتماد ندارم ونخواهم داشت شاید چون اصلادلیل ندارم فقط حالم خوب نیست تو اون بازه حوصله هیچ‌کدومتون رو ندارم بهم فضا بدید زمان بدید برمیگردم به حالت قبل.

یا اینکه یهو‌نصف شب یکی اومده اسم منو صدا میزنه درحالی که من میشناسمش میگم منو‌میگی با منی ؟از این اسم‌ به جز منم هست اونارو میخوای؟صاف زل میزنی جلو چشمم میگی نه میگیم خوب رشته اش چیه مکث میکنی وقشنگ میپیچونی وتاریکی رو بهونه میکنی!

من نسبت به هیچ‌کدوم خوشبین نیستم چرا؟شایدهم خیلی زیاد دنبال معنی ومفهوم کار آدم هام ولی اصلا معنی ندارن ولی خب ریز بینم نمیتونم کاری کنم!.

محتاط هستم زیاد جزییات به چشمم میاد به کسی هم چندان اعتماد ندارم البت گاهی زیاد سرد میشم خیلی اوقات هم بی رحمانه رفتار میکنم خدا نکنه اون مود بی اهمیتیم دزش بره بالا طرف جلوم غش هم بکنه از کنارش رد میشم نمیدونم اون موقعه ها اون روحیه ی مهربونم انسان مداریم کجا گم‌میشه دقیقا؟

ولی من همون روحیه‌رو‌دوست دارم چون تنها روش تقابل با یه سری هاییه که خیلی حالت انسان گونه نیستن .

سرکار علیه

نه تنها الان میبینم پاسم کرده که بلکه دوسه تا بیشترم برده بالا جلل الخالق!

زن تو فقط هدفت اینه اعصاب آدمو خرد کنی؟عجیبه واقعا رفتاراش عشقی ومودیه مثلا یهو می تونه ۲رو تبدیل به ۱۴ کنه!۴رو به ۱۵.این عصا هست که میگه 'بی بی دی بابا دی بوم' بعد یهو میبینی عهه پاس شدی که در سرزمین عجایب ودانشگاه عجایب دارم تحصیل میکنم🤌🏻😂.

آها می فرمایند که چون ترم اول هستید ارفاق کردم خیلی دلم میخواد براش بنویسم خب تو نمره واقعی خودمونو بده ما نیاز به ارفاق نداریم!مدیونید فکر کنید من دارم غر هامو اینجا مینویسم😂خدا به دادمون برسه با این بانو

بچه هامونم عجیبن این سرزمین عجایب شامل دانشگاه واساتید نیست کلا فک کنم یه سرزمین غیر شناخته درس میخونم.

بهش میگم سه هفته کتابتو قرض بده (البت محترمانه گفتم بهش) تهش منو‌پاس داده به یکی دیگشون خب من چطور به تو بگم که تو آدم حسابی بینشون تویی یعنی من اصلا حوصله ندارم با اون رو در رو بشم چه برسه بخوام کتاب اونو بگیرم.

کاش کلا کنسل شه تصور نمیتونم بکنم چجوری قراره اون کتاب به دستم برسه!.مثلا وای نه وحشتناکه نمیخوامش اصلا.