تو هم گاهی مرا خسته میکنی.

ـ بعد از چند روز نشخوار فکری که من چطور برگردم خوابگاه تنها راه دوباره تهران رفتنه،دیشب به «ث» پیام دادم وزنگ زدم بهم گفت ـ بهت زنگ میزنم ـ ۱۰ساعت منتظر بودم که زنگ بزنه نه تنها زنگ نزده که حتیٰ خبرنداده حداقل پیام نمیده که اصلاً جهان برو من خودم با همون غریبه دفعه قبلی برمیگردم یا اصلا نمیام باهات ـ نه هیچی تهش خودم پیام دادم بهش وبهش گفتم چطور میخوام برم وفقط یه ـ باشه می فرسته ـ خب باشه منم بهت حق میدم.

ـ اگر زنده برسم خوابگاه اتاقم رو عوض میکنم ترجیح می دم با یه عده غریبه باشم تا بایکی که این همه خوبی در حقش بکنم ولی مثل گربه کورِ باشه نمی بینه شایدهم نمی خواد.

ـ من زیاد از حد نشخوار فکری دارم،من زیاد از حد خودخوری دارم ،گاهی سرد میشم سردِ سرد گاهی دلم می سوزه هر وقت دلم سوخته بعداً چوبشو‌خودم خوردم:).

ـ سال اخر دبیرستان با دوستانم بهم زدم وقتی ماندم پشت کنکور ناراحت بودم قبل ترهم با بودنشان تنهایی را حس میکردم همان قبل تر ها که من درجمعشان نبودم خیلی وقت ها همان زمان ها جدایی را حس کردم،قبل ترش هم یک شخص خیلی عزیزی را از دست دادم اونم خودم یک جا به بعد بریدم ارتباط را وقتی آمدم خوابگاه زخم خورده بودم هنوز هم این زخم التیام نیافته است بیشتر وبیشتر زخم خورده است که التیام نگرفته است.

ـ وقتی رسیدم با «ث» آشنا شدم دونه دونه با اتاق بغلی هم آشنا شدیم باهم ولی با «ث» خیلی صمیمی تر بودم بهم گفت اون روز اول که دیدمت گفتم ـ چرا انقدر این دختر سرد وبی روحِ چرا هرچه میگم چندان تمایل نداره میگم بیاباهم اتاق بگیریم میگه ببینم اگر شد باشه ـ اره من باز تلاش کردم با وجود از دست دادن آدمها ودوستانی با عمر بالای دوستی بازهم بسازم اما این بارهم نشد.

ـ با «ر» هم دوست داشتم،اما میدانی من دایره ارتباطاتم را محدود نگه داشتم پشیمون هم نیستم من از ارتباطات صمیمی خوشم نمی آید حال همین تلاش نصف ونیمه هم داره پایان پیدا میکنه آدمهایی که من پیدا میکنم در تضاد من هستند،بعد از مدتی وقتی روی خودشان را نشان می دهند دقیقا همان زمان که از ایده آل ها خارج میشوند آن زمان که خودِ خودِ واقعیشان هستند چیزهایی می بینم که پشیمان میشوم آری پشیمان تر از قبل هم میشوم.

ـ حال واقعاً دگر توان ندارم مادام آدمها از زندگی ام رفته اند.چه با بهانه وچه بی بهانه شاید اصلاً این به خاطر نوع فکر ورفتار من باشه ولی حداقل احترام واجبه دیگه نه؟ توهین وفحش وبالابردن صدا هم یه توهین محسووب میشه دیگه؟ توهین از این برداشت که من اصلاً اهمیتی برایت قائل نیستم تو انقدر برایم بی ارزشی که هرجور که بخواهم می تونم رفتار کنم.

ـ می دانم که هر رابطه ۵۰به ۵۰است ولی اگر ۵۰درصد من خطاکار باشم او ۵۰درصد باقی را قبول نمی کند نمی دانم نمی خواهم ادامه بدهم همین دیگر نمی خواهم با «ث» ارتباطی داشته باشم من صبر میکنم ولی زمانی که بخوام رها کنم راحت رها میکنم،شاید بعداً چندین ماه طول بکشه که این زخم خوب بشه ولی زود رها میکنم خیلی زود.

تو چقدر بی فکری دخترر

ـ صبح را با پیام های اعتراضی بر علیه سرکار بانو شروع کردم،یک طومار پیام نوشتم که چرا نمیاید بریم اعتراض کنیم وقتی این استاد نه تدریسی داره نه نمره ای می ده بلکه فقط بحران روحی روانی درست میکنه تو امتحانا اول یک دور یک عده رو می اندازه بعد میگه لطف کردم بهتون ونمره دادم یهو میبینی پاس شدی ترم قبل هم با من همین کارو کرد وبچه ها سکوت کردن انگار نه انگار.

ـ از طرفی پشتش یک حرف که میرنی فردا خبردار شد انگار یک مشت بچه هستند که سریع برن به مامانشون بگن ـ عهه اون خانومه منو دعوا کرد ـ همینقدر مزخرف وچاپلوس وخود شیرین تشربف دارن.

ـ ولی می دونی برای من واین جهان اکنون تمام همکلاسیم بی ارزش شدند تک تک شون مدام سعی کردم بگم نه اینها فقط ذره ایی فقط ذره ایی برخی مشکل دارن ومن دوستای خودم رو پیدا میکنم ولی کسی به کسی نیست،یه قومی هستند که حتیٰ اگر غلط هم باشه پشت هم هستند نه عدالتی براشون مهمه،نه حقی نه انصافی اساتید هم بدتر به همونا نمره میدن نه غیر بومی ها،نمی دونم ولی واقعا حوصله ندارم برای کلاسی حرص بخورم که ذره ایی نمی تونند از حق طبیعی خودشون دفاع کنند،نمی تونم با آدمهایی رفاقت کنم که امروز حرف بزنم باهاشون فردا حرف های خودم رو از زبون استاد ودیگران بشنوم ترس اینو داشته باشم که عههه فلانی نره بگه!

ـ یعنی دیگه این ترم، می خوام به کتفم بگیرم همشونو همینطور که برای امتحان ها ذره ای اهمیت ندادم برگه رو تحویل میدادم وبرمیگشتم خوابگاه من نباید این رو بنویسم ولی متاسفانه حداقل در اطراف شخص من آدم ارزشمندی نیست تمامشان یک مشت بچه وخردسال تشربف دارن که باید حواست باشه عهه نخورن زمین،عهه این بچه است یه موقعه نگی بهش نکن نشین نرو نگو.من‌نمی دونم چطور میخوان درمانگر بشن.

ـ وقتی دیدم من موندم خوابگاه واکثراً برگشتن،دیدم تنها راهم همونه که برم تهران واز تهران برگردم استان خودم حقیقتاً می ترسیدم یکم کار سنگینی به نظر می رسید من تنها چطور؟

ـ از طرفی انقدر بچه ها اذیت میکنن و انقدر پر توقع تشریف دارن که چاره ای نداشتم،حوصله خوابگاه موندن هم نداشتم،حوصله صبر کردن اینکه کی فارغ التحصیل ها می روند وما می تونیم اتاق بگیریم،یا بخوام برای «ث» وسیله جابه جا کنم اونم سه طبقه فقط ساختمون خوابگاه خودمونه برای کسی که لحظه ایی به من فکر نمی کنهکه چند روز پیش هر چی دلش خواست گفت که کسی که خیلی راحت خودخواهانه فکر میکنه چرا باید برای این آدم کارکنم؟ هوم؟

ـ بلیطم روگرفتم،دوساعته وسیله هامو جمع کردم چیدم تو کمدم حتیٰ لیوانش رو نشسته بود،حتیٰ ظرف های خودشو جمع نکرده بود شکلات صبحانه منو برده بود به جای خودش،در حالتیه که همه چیز رو براش گفتم مثل یه مادر،که‌وسبله هاتو خودت جمع کن من نمی تونم جمع کنما حتیٰ لیوانشو نشسته ورفته کی باید جور تورو بکشه آخه مگه خونتونه؟ سرپرست میگه تو کمد هم وسیله نزارید،کمدی که شخصیه وقفل داره باز می کنند بعد این باخیال راحت ظرف هاشو وسط اتاق ول کرده رفته.

ـ من از آدم لوس،خودخواه،شلخته،بی نظم،تنبل،بی فکر،عصبی،هیجانی متنفرم اون دقیقا همین آدمه دقیقا.

مشکل این بود که همه چیز دروغ بود ونمی دونستم.

ـ دوبار به طرف میگی،خب اوکی جزوه این قسمت رو بفرست من ناقص دارم،درحالی که قبلش خودت جزوه دوجلسه رو براش اسکن شده فرستادی وگس وات نمی فرسته که نمی فرسته.

ـ یکی دیگه کتابی که از خیلی وقت پیش دستشه رو‌نمیاره،بهش میگی اوکی فردا بیار بعد این همه مدت جنگ وبعد تاحالا ایگنورت میکنه به کتف چپشه.

ـ جالبه،نه واقعا جالبه،دو خط هم درس بخونی که از هزار جا حسود پیدا میکنی،از هزار جا دیگه هیچی یه مشت انسان دور وبرمم همین.

3.سکوت،زیستن چه ارزشی خواهد داشت؟

•بهاء

ـ صبح با حس کرختی،زیاد بلند شدم چشمام باز شد و سقف سفید اتاق رو دیدم،حس میکردم سرما خوردم گلوم درد می کرد،هنوزهم غمگینم،قلبم سنگینه،زیاد نمی تونم حرف بزنم ونمی فهمم دقیقا چی داره اذیت میکنه.

ـ اینجا اینترنت خیلیی ضعیفه به شدت،الان که دارم می نویسم کمی بهتر شده آنتن اصلا نیست،از هردوخطم اینترنت وصل نمیشه و وای فای هم نمیاره.

ـ اکثر بچه ها دماغ عمل کردن،به مامانم گفتم،وگفتم منم شاید درآینده این کارو بکنم وباگارد سنگینش روبه رو شدم،به عین واقعیت دارم می بینم فاصله طبقاتی چقدر می تونه سطح توقع هارا عوض کنه وچقدر می تونه حالتو خوب نگه داره.

ـ می خوام گوشیم رو بندازم سطل اشغال،باکسی حرف نزنم،وفکر نکنم از هیچ درامایی باخبر نشم،احساس بی کفایتی وبی ارزشی نکنم،انقدر قلبم سنگین نباشه،بتونم درس بخوانم،بتونم گوشیم رو بزارم وساعتها دور بشم از عالم وآدم.

ـ از هیچ کس حرفی نشنوم،از هیچ کس حرفی نگویم،انقدر عصبی وکلافه نباشم،انقدر غرنزنم،انقدر نخواهم که به هرچه می اندیشم فکر کنم وبعد بگویم نه اصلا نمی خواهم چیزی حتی لحظه ای مرا درگیر کند.

ـ سر شده ام،درست مثل شخصیت اصلی بیگانه کامو،درست مثل امیر درسریال کنکل،فکر می کردم چقدر باید جذاب باشد بی حسی مطلق اما حال می بینم که نه من حتیٰ دیگر نمی توانم واژه هارا درست کنارهم بچینم.

ـ درست مثل ترم اول شده ام،از ادمهای مزخرف اینجا متنفرم،ازاستادی که جزوه اش سراسر غلط است متنفرم،از اینکه در اینجا گیر افتاده ام متنفرم،از اینکه از اینکه . .

ـ به این فکر میکردم که چقدر آدمها خودخواه شده اند،حتیٰ گاهی یک درخواست کوچک را قبول نمی کنند،وقتی می خواست ترم تمام شود درست قبل از جنگ از سه نفر خواهش کردم اگر ممکن باشد وسایلم را به انها بسپارم ظرف چند ماه وهر کدام به بهانه ای که کاملا مشخص بود دروغین است رد کردند باشد من سعی میکنم درکشان کنم وخودم را درجای انها قرار دهم اما مگر صرفاً دو کارتن چه لطمه ای به انها خواهد زد؟ اگر قرار است حتیٰ در این شهر غریب تویی که مثلاً کمی تاحدی به من نزدیک تر هستی اینگونه مرا درمانده بگذاری پس چه فایده ای دارد؟ هوم؟این در منطق من نمی گنجد.

ـ هرچند که در جنگ همه را خودم برگرداندم،اما دلم نمی خواست اینگونه خودشان را به من نشان دهند بعد از مدتی نمی توانم مثل قبل باشم بحث این نیست که فقط برای نبردن وسایلم به خانه شان ناراحت باشم نه بحث این است چندین بار دیده ام که ارزشی ندارم برایشان،که صد گذاشتن برای امثال اینها حروم کردن خودت ،وقتت،انژیت،و.. است

ـ بارها سعی کردم،از وسایلشان مراقبت کنم،مواظبشان باشم،بفهمم چه چیز را کی بگویم ونگویم،حواسم باشد که آسیبی نبینند اما خودم آسیب دیدم.

ـ وقتی ایر پاد خریدم،هنذفری ام را برداشت حال که کیس ام گم شد به کتف چپش هم نبود:). این تقصیر من است که مثل آدمهای اطرافت پشتت را خالی نمی کنم ببخشید که زیاد از حد مهربانم،آری سعی میکنم از کسی توقعی نداشته باشم اما اما اما نمی دانم تاکحا باید ارتباط را نگه دارم وقتی سراسر رنج وعذاب میشود.

ـ حال خودم وخودم بیشتر از هرکس آسیب دیده است،برای آدمهایی که خودشان را بیشتر دوست دارند،برای آدمهایی که انسان نیستند،نمک نشناسند،سواستفاده گرهستند،بی رحم وظالم هستند،نمی فهمند ونمی خواهند که بفهمند.

ـ چه اشتراک وحرفی من با این دسته آدمها خواهم داشت؟ چطور هنوز هم میل داشته باشم تا حرف بزنم من مثل یک گل پژمرده شده ام.

ـ این روزها بیشتر وبیشتر درفکر فرو میروم،راه میروم،میخندم،حرف میزنم،اما در خودم جنگ است آری جنگی که کسی خبرندارد نمی توانم باز گویش کنم چون آنها خواهان شنیدن من نیستند،آنها خودشان درد هستند:) و نمی دانند شاید هم می دانند ونمی خواهند که بشنوند وبپرسند که تو آن آدم نیستی,این راکه می فهمند نه؟ یا به انتخاب خود نمی فهمند.؟

ـ نمی خواهم اینگونه باشم نه،نمی خواهم با این حس هایم زندگی ام مختل شود نه فقط گاهی دیگر توان ندارم،توان زیستن را از دست می دهم همین.

به هیچ فکر می کنند.

لحظه ای فکر کنید

ـ میدونی چی منو عصبی وبیشتر غمگین میکنه؟ اینکه بچه های الان که مثلاً میخوان تبدیل به دانشجو شوند اصلا فعال نیستند منتظرن یک نفر یک چیزی بهشون بده و اوکی همهٔ مشکلاتشون حل بشه کجای زندگیتون اینطوری بوده که چنین توقعی دارید؟ به حز کودکی که اونم خواسته های ضروری اجابت میشد‌

ـ عزیزانم،در عهد بوق که نیستیم هستیم؟ که یهو به سرتون میزنه یک رشته بخوانید ولی هیچ تحقیقی نمی کنید هوم در عصری که یک اینترنت داشته باشی می تونی به هزاران سایت دسترسی پیدا کنی فکر کنم دیگه خیلی توقع سختی نیست کمی وقت برای خودتون بزارید وتحقیق کنید میان سؤال می پرسن می بینی هیچی بلد نیستند حتیٰ نمی دونه دفترچه انتخاب رشته کی میاد وچی هست وایا هرسال یکیه یا متفاوت⁦ಠ⁠_⁠ಠ⁩ البت که امیدوارم من ایسگا شده باشم و واقعیت نباشه.

ـ از یک فرد می پرسی رشتت چیه ؟ یا میگی رشتت رو توضیح بده واقعاً فکر نمی کنی اتفاقا تحقیق از خود دانشجو پر از باگ هست؟ نمی دونی شاید طرف خسته شده بیاد بهت بگه نیا سمت این رشته ؟چرا واقعا انتظار دارید یک دانشجو سیر تا پیاز یک رشته رو بهتون بگه وقتی خودتون حتیٰ یک سرچ هم نمی کنید یک ویس کمتر از ده دقیقه هم گوش نمی دید حتیٰ.

ـ بعد از این ها از این دسته توقع دارید پایان نامه بنویسند؟ وقتی یک جزوه ۴۰صفحه ای رو نمی خوانند.

ـ البت میدانی هر چه علم پیشرفت میکنه،آدم ها تنبل تر می شوند و دقیقا فضای مجازی این ذهن ها را خسته کرده از بس هر چه خواستند را سریعاً یافته اند ویکبار تحقیق نکرده اند دوتا متبع نخواندند.

ـ تو فکر کن قبلاً برای فهمیدن معنی یک لغت،دیکشنری ها رو ورق می زدند الان راحت یک سرچ می زنند هزارتا ریشه و معنی از یک کلمه پیدا می کنند.

ـ یک جزوه ۴۵صفحه ایی که تازههه کل صفحاتش هم متنی نداره رو میخوان حذفیات داشته باشند بعد توقع داری رفرنس اصلی بخوانند؟ برای یک کار علمی چندین تا کتاب ومقاله چک‌کنند؟.

ـ وقتی استاد میگفت از یکسالی که استاد راهنما باشم شاید کمتر از ۱۰نفر خودشان پایانامه را می نویسند ونیمی میدهند تا برایشان بنویسند جالبه واقعاً پس چرا میخوان بیان دانشگاه؟وقتی هیچ جست وجو و وقتی ندارند⁦ಠ⁠‿⁠ಠ⁩.

ـ اینا واقعیت محض،اما تلخ جامعه کنونیه.

جهل خواستهٔ برخی مرا میکشد.

باید برگردم دانشگاه!

ـ من سالی که کنکوری بودم،بعدهم پشت کنکور اگر سال تاسال از روزهاش بنویسم تمومی ندارد انقدر که در زندگی من اثر گذاشته؛یادمه سال اول به مشاورم گفتم که قبول شم سعی میکنم کمک کنم واقعا،واون گفت یادت میره نه یادم نرفته،امسال سعی کردم کمک کنم در حد خودم.

ـ امروز تا تونستم سعی کردم به سوال یکی شون جواب بدم،دوست نداشتم ناامیدش کنم ولی نمی تونستمم امید خالی وپوچ بهش بگم حقیقتاً ازم می پرسید "تا رتبه ۵۰هزار قبولی روان دولتی وازاد هست؟"خب حقیقتا عدد بزرگی بود وحداقلش می دونم که دولتی نمیشه،اما بازهم درمورد مسائل دیگه بهش گفتم حالا بازم خودمم نمی دانم.

ـ برای یک کلاس عمومی من نماینده ام،وچون هنوز ترم تموم نشده وامتحانی ندادیم هنوز هم ادامه داره،چقدر پدرم دراومد تا بتونم بچه ها رو داخل گروه اد کنم تا جلسات آخر عده ای پیداشون میشد که اصلاً کلاس نیومده بودن اکثراً ترم بالایی بودند وخیلی بهشون برخورده بود که من ترم دومی نمایندم حتی حتی خودم یکبار شنیدم داشتن میگفتن که "این ترمکیه چرا اینطوریه" حالا من چطوریم؟ من برای درس ودانشگاه وحتی قبلا مدرسه خیلی جدی ام بله،نمی تونم حق یاناحقی کنم،نمی تونم غیبت یک ترم هشتی رو که صرفاً چون حوصله کلاس رو نداره حاضری بزنم تا ترمش تموم بشه،یا نمی تونم حضور بزنم وفقط ده دقیقه سر کلاس باشن،نمی تونم مدام این کار هارو انجام بدم چون از یه جا به بعد اصلا در اختیار من هم نبود همه چیز دست خود استاد بود،حالا شما هر ترمی که هستی قرار نیست من از سرکلاس پیچوندنتون رو‌گردن بگیرم که .

ـ این یک چیزی بود که خیلییی اذیت شدم با درخواست های نابه جاشون یکی دیگه تماس های مکرر عذابم داد یعنی این ترم غلط کنم چنین کاری کنم اونم عمومی.

ـ موقعه ارائه ها مدام زنگ زنگ وقت و بی وقت روز جمعه بوخدا منم آدمم جمعه ها واقعا اصلا حوصله ندارم جواب بدم 🥲فکر نمی کنم این واقعا درخواست غیر عادی باشه

ـ موقعه جنگ که شد یکیشون مدام بهم پیام میداد مدام میگفت الان این نشد اون نشد چکارکنم در صورتی که من واقعا خودمم نمی تونستم کاری کنم⁦ಠ⁠,⁠_⁠」⁠ಠ⁩.

ـ باز امروز جمعه ای،زنگ زده یک تک باز پیامک تهش سؤالی ازم پرسیده که تمامش تو گروه هست⁦ಠ⁠_⁠ಠ⁩ بعد میگه استاد گفته یه سری سوال میاد فقط همونا رو بخونم؟ خب دختررررر من از کجا بدونم استاد چی طرح کرده چرا از خودش نمی پرسی😭🤌🏻،بعد که میگم شما گروه چندین؟،گروه ۱هستین؟ میگه نمیدونممم فکر کنمم دختر چند ماه گذشت تو حتی نمی دونی چه گروهی هستی از من توقع چی داری؟.

ـ جالب تر اینجاست،من شمارمو به کسی نمیدم چون عموماً تماس هارو جواب نمی دم ونمی تونم با کسی تلفنی حرف بزنم این از کجا آورده نمی دانم،فقط آیدیم بود که روز اول خودم نوشتم وشماره هم به دونفری که میشناختم دادم نمی دانم،حس میکنم استاد بهش داده نمی دانم واقعاً.

ـ من واقعا فوبیا زنگ وتماس دارم،خنده داره نه؟ اینم ریشه داره در مزاحمت های چندین سال پیش من معمولاً نه زنگ میزنم نه جواب می دهم عموماّ هم اصلا راه ارتباطی با کسی برقرارنمی کنم.من حتیٰ پیچ اینستام رو هم بستم،وتعداد خیلییی محدودی رو فالو کردم دقیقا کسانی را که کاملا میشناسم ومیشناسمند،چرا چون اینم از دست فوضولیه یک نفره که چقدر تو زندگیم سرک میکشه اگه پسر بود میگفتم خب شاید یه چیزی ولی دختر؟ فامیل؟نمی دانم حتی اورا هم نمی فهمم

ـ خدایا منو ازدست آدم های بی دغدغه،بی خیال،پیگیر زیادی،سم،دور نگه دار می تونی به جاش آدمی که کتاب می خونه،مؤدبه،الف و از ب تشخیص میده،میفهمه چی به چیه آشنا کن🤲🏻.

ـ دوباره ماجرای رفتن ما آغاز شد،بچه ها خواهش میکنم اگر می خواید برید شهر دور روی روابط اجتماعیتون کار کنید الان ما هربار که میخوایم بریم وبیایم،بچه ها مدام میان دم اتاق مااگر خوابگاه باشیم چطوری میخواید برید؟ ماهم مدام میگیم زنگ بزنید راننده اقا خودت صحبت کن ببین چی میگه سر باز میزنن وتوقع دارن ما زنگ بزنیم هماهنگ‌کنیم،خب خدایی من ودوستم چندین بار این کارو کردیم می دونین چیشد؟ موقعه ای که زمان واریز پول میشد میزدن زیرش میگفتن نمیایم.چندبار اینا تکرار شد ومن واقعا کشش این بدقولی رو‌نداشتم مدام هم میگفتم خودتون زنگ بزنید خودتون زنگ بزنید.خونه هم که باشیم به یه نحو دیگه.

ـ موقعه جنگ شاید ۵نفر همش اینطوری بودن که هرکار کردید ماهم میایم باهم بریم ما اینجا کسی رو نمی شناسیم انگار حالا من ۱۰۰ساله تو این شهر وخوابگاه زندگی کردم⁦ಠ⁠﹏⁠ಠ⁩.

ـ خب خودتون تعامل بسازید،ریسک کنید،ارتباط بسازید،حرف بزنید حرف بزنید بلدید که حرف بزنید نه؟ چطور بلدید تیکه بندازید موقعه ای که کار ندارید محل ندید؟ چطور موقعه رفتن واومدن فقط مهم میشیم؟.بگید حمال میخواید دیگه!.

ـ اتفاقا ما گروه داریم،اتوبوس هماهنگ میکنیم باهم می ریم بعد اینا گیر دادن به منه بی اعصاب⁦ರ⁠_⁠ರ⁩.

ـ به کتفم،که تو به جز من کسی رو نمیشناسی وقتی نه پول منو دفعه قبل دادی،بعد هم هزارتا تیکه انداختی وفقط موقعه رفت وآمدت منو یادت میاد ومیشناسی به کتفم اوکی به کتفم.

ـ دوستان،من آدمیم که درک میکنم،ولی از یه جا آدم خسته میشه حس میکنم فقط ادما سواستفاده میکنند که اتفاقا تو خوابگاه زیاد هست به وفورر،من واقعاً حوصلهٔ آدمی که دوزار فکر نمی کنه،تلاش نمی کنه،خودش کاری نمی کنه،وفقط منتظر دیگران نظر بدهند وکار کنند رو ندارم که ندارم که ندارمم.امیدوارم منظورم رسیده باشه که واقعا آدمی نیستم که کمک کسی نکنم نه فقط کاش حریم شخصی،وقت مشخص،ادب،رعایت میشد همین.

ـ در کل آدم فعالی باشید،واقعا نمی فهمم جهل خواستهٔ بعضی بچه هارو یعنی کاملاً آگاهانه انتخاب میکنند که سرباز بزنند من نمی تونم،نمیشه وای خدا چقدر الان الکی عصبیم😭🥲.

ـ تبریک میگم به خودم که داره دانشگاه وچالش هاش شروع میشه،فقط نمی تونم همه رو بنویسممم⁦(⁠눈⁠‸⁠눈⁠)⁩.

چرخش دنیا روی اعداد است.

ـ5. امروز رفتم یه سری لوازم تحریر گرفتم،خب این عادته منه که هر ترم جدید تقریباً هم نیاز میشه که خودکار بگیرم وهم دفتر و.. اما هربار که میرم افزایش قیمت نجومی روبه رو میشم وتقریبا هر شش ماه یکبار می گیرم امروز دست روی هر چیزی میگذاشتم نزدیک به پنجاه تومان بود واین واقعا مضحکه که دیگه همون سپه چک هم داره ارزش خودشو از دست میده تقریباً،تقریباً دوبرابر اسفندهزینه کردم واین برام غم انگیزه:).میشد هم‌نخرم اما من شیفتهٔ این ریزجزییاتم دفتر های نو خودکار،گاهی می گویم کاش اصلاً فروشنده یک‌کتاب فروشی ویا لوازم التحریر بودم حیف.

ـ یه چندساعتی پیش ث تماس گرفت وگفت با انتقالیش بازهم مؤافقت نکردند بااینکه مدارک خیلی زیادی رو بارگزاری کرده بود صرفاً چون دانشگاه مقصد مادر ورنک یک محسوب میشه ودرخواست های زیادی داره حیف ما که از این شهر ودانشگاهش هیچ‌چیزی ندیدیم حالا شما تعریف کن بگو سطح عملی بالا رنک یک به درد ما که نخورد هیچ وقت.

ـ بهش گفته بودن معدلت که ۱۶است در دانشگاه مبدأ حالا بیای اینجا قطعاً مشروط خواهی شد خیلی دلم میخواست به مسؤلش یه سری حرفارو می زدم میگفتم هی جناب! تو خودت اگه یک دختر ۱۹ساله بودی که کیلومتر ها دورمیشدی از خونه وکاشانه وشهرت،با یک فرهنگ وزبان کاملاً کاملاً،نااشنا مواجه میشدی چکار می تونستی بکنی؟ هوم با شرایطی که ما گذروندیم شرایطی که نه روحی خوب بود هیچی اتفاقا معدل خوبی اورده در یکی از رشته های تاپ انسانی ولی نه مردم فقط اعداد را می بینند چه درکنکور چه در دانشگاه هیچ فکر نمی کنند اگر استادی با من لج کند وسه درس به من نمره ندهد ومن معدلم پایین شود ایا فقط من مقصرم؟فقط منم که نخوانده ام آن استادی عقده ای شما هیچ تاثیری ندارند؟ بلایی که ترم گذشته سرکار علیه بر سر من آورد که مرا تا مرز جنون وانصراف کشانده بود حیف حیف که به تو می گویند استاد،وحیف تر که من وتو هر دو مؤنث هستیم چون تو هیچ وجدانی نداری که بلکه نه تنها تدریسی نداری که هیچ بلکه همه چیز به عهده خودمان است نمره هم نمی دهی خیلی واقعاً رو داری استاد خیلی⁦ರ⁠╭⁠╮⁠ರ⁩.

ـ مثل همین امروز که رفته بودم موهایم را کوتاه کوتاه کنم،وارایشگر صرفاً چون پسرش با من هم رشته بود مدام از معدل ۱۹او میگفت خب زن به من چه⁦ತ⁠_⁠ʖ⁠ತ⁩؟ پسرت کنارت داره زندگی میکنه ویک دانشگاهی که مشخصه نمره میدن بعد وای خدا الان که می نویسم فقط دارم حرص می خورم.

ـ البته دفعهٔ قبل هم که رفتم پیش این خانم اعصاب برایم نگذاشت از بس که بهم گفت دختر موکوتاه نمی کنه ووو. .حالا بازهم رشته قصدی هم نداره ها ولی نمی دونم دیگه به دلم نمی شینه که برم پیشش دفعه بعد میخوام رندوم برم یه ارایشگاه.

ـ به کسی ربطی نداره واقعاً،من دوست ندارم اصلا موهام بلند بشه شاید چند سال دیگه رو تحربه کنم نمی دانم،اما حال میدانم هنوز آماده نیستم،اتفاقاً بلعکس برای پسری که موی بلند داره وقشنگ گوجه ای بسته ذوق می کنم این چیزی نیست که ما تعیین کنیم واقعاً.

ـ وهمهٔ این ها زمانی باید اتفاق بیوفتد که نزدیک به امتحانات است من هم به شدت استرس دارم،به شدت واز ترم قبل تمام بدنم هراسان است که اگر معدلم کم شود چه؟ وبا خود تکرار میکردم نه جهان نه برای یک‌مشت عدد نگران نباش استرس نداشته باشد

ـ اما بازهم همین چندروز تاثیر معدل بالا روی کنکور ارشدوقبولی رو‌ دیدم جالبه کم کم هورمون کورتیزل باعث استرسم میشود وشاید نتوانم از دندان درد کاری کنم،شاید هم معده ام نابود شود شاید هم مغزم یاری ام نکند.

ـ نمی دانم حوصله ام نمی کشد که بخواهم بر سر یک‌مشت اعدادی بجنگم که مادام هم دست من نیست،گاهی با خودم ظالمانه میجنگم که نکنه کم‌گذاشتی ؟میشد بهتر قبول بشی ونشدی؟ وبعد لذت نمی برم بعد فکر میکنم باید ارشد را به بهترین شکل ممکن بخوانم در بهترین دانشگاه اما این چرت وپرت ها یعنی چه؟ به درک اصلاً مگر همه چیز هم دست من است.؟چرا باید انقدر به خودم سخت بگیرم؟

ـ به اندازه کافی میدانم که برای این ترم تلاش کرده ام دیگر مهم نیست.

ـ مامان دوهفته است سیاتیکش گرفته واقعاً عذاب را تحمل کردم بیمار داشتن بدترین مشکل است امیدوارم که هیچ کس در خانه اش بیماری نداشته باشه کل این دوهفته عذاب بود هیچ کدوم از این سه مرد نه پسرها ونه مثلاً شوهر کمکش نکردند مانده ام چند روز دیگر که بروم چه میشود بی درک وشعور ترینن نمی دانم نمی خواهم بنویسم.

ـ خستم شده از اشتباهای تایپی که باید برگردم ودرستش کنم دلم میخواد محو بشم محو محو ولی فقط می تونم صفحه رو ببندم.

دقیقا به تو ربطی نداره

ـ می دونی هرچی ادم بزرگتر میشه و در روبه روی ادمهایی می ایستی که تاحدی میشناسنت یا آشنا هستند با سوال هایی روبه رو میشی که خودتم خبر نداری باید بهشون فکر کنی یانه؟ الان وقتش هست یانه؟ یا اینکه از ذهنت سعی میکنی دور کنی چون خودتم تکلیفت رو نمی دونی.یا اصلا فعلا تو فکر وبرنامت نیست

ـ یه سری سوال ها واقعاً شخصیه،واقعاً به زندگی خودت وخودت ارتباط داره اینکه من کی ازدواج میکنم؟یا اصلا ازدواج کردم یا نه؟یا اینکه برفرض ازدواج کردم بعد بچه دار میشم یانه یا چمیدونم از این مزخرفات اینا به خودم وخودم ودقیقا شخص خودم مربوطه وبه تویی که تو چشمام زل میزنی ومیدونی خبری نیست ولی بازم فضولیت نمیزاره می پرسی اره به تو هیچ ربطی نداره من فقط احترام نگه می دارم اینم معلوم نیست تاکی اینطوری باشم.

ـ ادم ها همیشه همینن یه قسمت زندگی رو پیدا میکنند که سوال وسوال بپرسن.

ـ از مهمونی ها خانوادگی،ازخانواده پدری/مادری،از ادمهای فضول،وراج،پرحرف،متنفرهستم البته که این دسته ادمها برای هیچ کس قابل تحمل وحتیٰ علاقه هم نیستند.طبیعیه.

ـ ولی هر وقت از یک مهمونی میام بیرون،کل انرژیم افت کرده من اصلا ادمهای جمع های خانوادگی اینا نیستم نمی تونم نمی دونم چون شاید خیلی وقته دیگه شرکت نکردم وخیلی تحمل فضای شلوغ رو ندارم اینطور شدم فقط می دونم کم‌حوصله شدم که به خودمم باز حق میدم

پیچِ هفتم زندگی

میخوام فقط حسرت وخشم وغر همین لحظمو بیان کنم.

# ادامه نوشته

پیچ ششم زندگی

گاهی واقعا لعنت بر مؤنث بودن که چیزی به جز استرس نبوده

# ادامه نوشته