ـ ناهار نداشتیم،شام هم نداشتیم رفتیم وساندویچ خوردیم مثل همیشه باز وباز تکرار مکررات بود حس کردم مثل یک پیرزن جانی درتن ندارم انگار سالیان سال زندگی کرده ام.
ـ از یک جا به بعد حس عدم تعلق داشتم،حس تفاوت زیاد وزیاد حالم خوب نبود من شباهتی بین خودم وآنها نمی دیدم دوست نداشتم درآن مکان باشم یا با آنها دیده بشم دوست نداشتم هیچگونه فکری کنم اما اما عدم تعلق مرا به سکوت واداشته بود .
ـ حالش خوبه،اره اونم حالش خوبه سالیان سال فکر کن غم بخور وناراحت باش وحسرت داشته باش اما هیچ فایده ای نداره آدمها ادامه می دهند تحت هر شرایطی آنکه بیش از اندازه فکر می کند وادامه نمی دهد وتمام زندگی اش را صرف فکر کردن می کند این تو هستی وتو وچقدر گاهی مزخرف می شوی که سالیان خودت را درگیر چیزهایی می کنی که هیچ فایده ای ندارند
ـ دلم می خواهد بنویسم اما با نوشتن انگار قهر بودم،این اشتباه من بود تنها چیزی که حال مرا نجات می دهد همین نوشتن های متوالی درون جنگ های مغزم وبدنم وفکرم است.
ـ همه چیز برایم پوچ ومزخرف ومزخرف ومزخرف درنظر می رسد
ـ حال این درخت هم یاداور تو شد درست لحظه ای که می خواستم به خود بخندم که دیدی؟ خب بشنو وببین شایدهم قضاوت است اما زندگی همین است تو زیاداز حد جدی گرفته ای.