دارم همزمان به این فکر میکنم که نیاز دارم برم یه مشت اکسسوری بگیرم همچنین فکر میکنم باید یه پالتو بلند بگیرم یه چند تا هدشال هودی هم که قطعاً ولی هیچکدومو نمیگیرم اینکه کارتم خالیه بی تأثیرنیست واقعا مضحکه :).بعد به این فکر میکنم باید مهاجرت کنم کجا چجوری رو نمیدونم فقط میدونم برم بهتره آره اینطوری بهتره بعد به این میرسم باید برسم به دانشگاه که اگه امسال نرسم فکر کنم حسرت بشه نمیدونم اصلا میخوام چجوری زندگی کنم هر لحظه یه مودی دارم هر لحظه یه فکر تو ذهنم جرقه میزنه هر لحظه بیشتر خبر بهم میرسه که هم سن هام رفتن دانشگاه زندگی هرکس فرق میکنه میدونم اما اینکه خودم نمیفهمم دارم چیکار میکنم جالبه دارم میخندم واهنگو عوض میکنم خواجه امیری میخونه باید رد شد از این پُلِ شکسته یه تیکه دیگه خیلی زیباست ‹باید نفسِ تردیدُ گرفت تو اخرین دقایق› این آهنگش انگار زندگی منه سو ته همه اینا میبینم کتابم داره چشمک میزنه برمیگردم وادامه میدم ادامه ادامه . .