‹⁴شبِ روشن روزِ تاریک›
جالبه منی که هیچ چیزی خوابمو بهم نمیزد وتاحالا استثناء فقط ۳روز به کنکور تیر بود که هرسه شب خوابم نمیبرد الانم همینطور شدم ۱۱به بعد که میشه من حالم وانرژیم خیلی خوب میشه یعنی فقط دوست دارم شب کارامو بکنم روزا بخوابم ولی از اونجایی که طبیعت زندگی اینطور نیست نمیشه. از اونطرفم همسایه های عزیز تر از جان خواب رو روزها از ما میگیرن با اون آهنگها و تعمیر خونه و . . خوابمم سبک شده سریع تا یه صدا میشنوم میپرم بالا در صورتی که صدای موشک(مثلا یه صدای بلند) هم میومد من بیدار نمیشدم از اونطرف من خواب نیستم انگار بیدارم ولی چشمام بستس بایه حالتی مثل بی حسی از طرف دیگه همش دارم خوابهای عجیب غریب میبینم که نمیفهمم کجای زندگی من به خوابهام ربط داره ندانم.شب قشنگه حداقلش اینه ساکته هر چند گاهی از تاریکی میترسم اما هیچ چیزی ترسناک تر از خودِ آدمها نیستن.هر چند خیلی دوست دارم شب رو بیدار بمونم اما اینم میدونم متأسفانه من بدنم خیلی خیلی زود عادت میکنه امشب نخوابم فرداشب بدتر میشم از طرفی کم بخوابم گیج میزنم واقعا انسان موجودی ضعیف ووابسته اس اگر نیازی به خواب ،غذا نبود چی میشد.هیچی جهان پیچیده تر میشد.
شب هیچگاه کامل نیست