مه تورا در اغوش گرفته
وایسادم روبه ش بهش میگم مثل تو کوه میشم استوار میشم فریاد میزنم ولی هیچ کس نمی شنوه،بهش میگم حس میکنم به هیچ کجا تعلق ندارم میگم خستم اگر بخوام ۱۰ساله دیگه ام همین باشه هم خیلی وقته خستم.
شاید بگه صبر کن باید بهش بگم وقتی برگشتم لحظه ایی حس نکردم کسی رو دارم که بگه اها بدون تو فلان شد
بهش میگم من تورو نمیخواستم نمیخواستم روبه روت وایسم وتو رو ببینم میگم من خودمم نمیخوام
میگم یکسال اینجا نوشتم میگن بهش از دیشب قلبم سنگینی میکنه مغزم وقلبم سنگینی میکنه
میگم بهش تو دیروز شدی همدمم میگم بهش از منیت خودم خستم از من بودنه خستم،اینی که مدام فکر میکند ونمیفهممد اینکه نفهم بازی درمیاره
اینکه نمیفهمه به مجا تعلق داره اینی که فردا امتحان داره ونمیتونم بره سر درسش همون امتحانی که باید نمرش بره بالا چون میانترم میگرنش عود کرده وخراب کرده.
همون امتحانی که یک روز داشتی خود خوری میکردی که باید بخونیش تا بتونی تا تمومش کنی!
باید از امروز بنویسم ولی آلان خیلی سرده همه جا سرده
شب هیچگاه کامل نیست