ـ دلم ریش شد که داشت میگفت آجی عکسشو ببین.

ـ امروز شاید اول صبح یهو داداش کوچکه اومد بهم گفت چه خبر؟ از کوچه اومده بود گفتم هیچی یهو گفت "ایلیا مرد". من باور نکردم نه ایلیا یکی از همکلاسی هاش بود از مهد کودک میشناختیمش دوست هم بودن سرشو تکیه داده بود وگریه میکرد بچه 13ساله داشت طعم مرگ دوستش،همکلاسیش،کسی که تا چند وقت پیش باهم تو یه کلاس بودند رو میچشید می فهمید سوگواری میکرد.از صبح حالم خوب نیست همش چهرش تو ذهنمه نمی تونم.

ـ نه چرا انقدر داره غمگین میگذره همه چیز؟ چرا همش روز به روز بدتر بدتر وبدتر وغم انگیز تر میشه؟.

ـ مامان میگف برو آلبوم رو بیار عکسش هست من حتیٰ نمی خواستم سمتش برم حیف من که هفت پشت غریبه ام حالم خوب نیست خدا صبر بده به خانوادش روحش شاد باشه هعی بچه هعی.