گیج ومبهوت بین بودن ونبودن.
ـ دیشب تاپاسی از نیمه شب بیدار ماندم ذهنم برگشت به گذشته به اینکه چیشد؟ چیشد که الان اینجام و هزار توی افکارم بعد دیدم بنویسم نه بلاگفا بلکه باید بیام واکاوی کنم ببینم چیشده چرا من انقدر زندگی عاطفیم پر از مشکل ونقصه؟.
ـ من اگه درگیر احساساتم بشم کل زندگیم فلج میشه دیشب یه کار احمقانه ۱۲شب به بعد انجام دادم اره حداقل برای من درسته اگر تا ۱۲نخوابم قطعا یا اون شب از فکر زیاد می میرم یا یه غلطی انجام میدم البت نمیدونم چی باید بهش بگم شاید هم من زیاد سخت میگرم که البت قطعا همینه.
ـ بعد دیدم عه تاریخ رنده چالش جدیده اوضاع جدیده خوبه هوای اتاقم به شدت گرمه به شددت ولی من برای بودن در یک فضا امن وتنها که کسی جز خودم نباشه هر چیزی تحمل میکنم حتیٰ این گرما رو وهربار خودم از خودم متعجب میشه!.
ـ بعد بازهم رسیدم به نتیجه های قبلی که تو نیاز به کسی نداری اره میفهمم سخته زندگی آدما نیاز به توجه دارن نیاز به محبت دارن نیاز به عشق دارن من نیاز دارم شنیده بشم ساعتها حرف بزنم وفقط شنیده بشم ولی وقتی هیچکس نیست خب؟ نمی تونم کاری کنم حتیٰ دارم از دست میدم چیو؟خودمو اون تکه از وجودم که تلاش میکنه سعی کنه از مصاحبت با آدمها لذت ببره.
ـ تنها حسرتم یکچیز بود فکر کنم تا ابد همین باشه هم با توجه به وضعی که می بینم خودم رو با همه چیز میبینم در آینده به جزء اون حسرت نمیدونم ولی الان میدونم شدنی نیست مگر اینکه معجزه ایی شکل بگیره ولی نمیخواهم منتظر معجزه باشم اما شاید باید باشم دوباره صبر،انتظار،معجزه اما این زندگی واقعیه دراما یک فیلم نیست که انتظاری داشته باشم تلخه همش حداقل تا الان.
ـ دارم کتاب ورونیکا تمیم میگیرد بمیرد رو میخوانم دارم با ورونیکا همزاد پنداری میکنم فک کنم منم باید دنیام رو تغییر بدم گاهی از ذهنم خستم چیزی هست که باعث بشه ذهنم عوض بشه؟ مثلا برم یه نو بگیرم که هیچ نیاز انسانی نداشته باشه مثل یک ربات کار کنه خب بسه دارم مهمل میگم ناممکنه بیخیال.