مثل یه مار از درد به خودم میپیچیدم وبه‌ هیچ وجه حاضرم نبودم صداش بزنم تا اینکه طاقتم تموم شد رفتم بهش گفتم کنار بخاری که خوابیده بودم وشاید نیمه بیهوش بودم داشت دست میکشید به موهام وزیر لب دعا میخوند دستشو تا لاله گوشم ادامه داد وچند بار تکرار کرد وچی بگم که درانتها با دعاهاش وعشق مادر وفرزندی حالم تاحدی بهتر شد.

پ.ن :ومن فهمیدم خیلی محبت ندیدم خیلی.