به گوش های خودت رو کن.

ـ میدانی،امروز ساعتها برایش حرف زده ام جز به جز را دقیقه به دقیقه را گوش داده پرسیده وجواب داده چنان دارم تشکر میکنم چنان ارام شده ام که می فهمم این من خیلی وقته معنی واقعی واقعی دوست را فراموش کرده است

ـ بله ساعتها حرف زدن از هر چیز،بدون ترس از چیزی‌ می ترسم آری دیگه از ازدست دادن آدمها،از احساس خرج کردن برایشان،از دوست داشتنشان،از راه دادنشان به قلبم،زندگی ام هم خستم وهم می ترسم.

ـ دلم می سوزد آدم هایی مرا تا کجا زخمی کرده اند که پوسته ای را برای خود برگزیده ام که نشکند که‌مبادا باز سالها درگیر شود مبادا باز سالها در انزوا بماند چون تازه نجات یافتم.

ـ میدانی،دیگر دارم میبینم رنج هایم را قبلا هم نوشته ام من دارم روحم را،وتمام زخم هایش را تمام آسیب هایش را درآینه ای شفاف می بینم اری.

ـ غم انگیز است خیلی،وفکر میکردم هیچ گاه نمی توانم ببخشمشان قبلاّ نمی دانستم اما حال نمی توانم آنها مرا شکستند مثل یک لیوان هزار تکه شدم هنوزهم خرده هایش در بدنم فرو می رود ورنج وغم وعذابی را متحمل میشوم که در قلبم سنگینی میکند.

ـ نمی توانم معنی دوست داشتن را دگر بفهمم آری تو نه تنها مرا که بلکه دنیایم را نابود کردی،حال نمی دانم در چه حالی هستی یا شاید بگویم اصلا هستید نمی خواهم هم بدانم،فقط ایندفعه بیشتر وبیشتر برای خودم دلم می سوزد حیف کودکی ونوجوانی ام.⁦ಠ⁠_⁠ʖ⁠ಠ⁩

ـ حقا اقای چاووشی حق می خوانی هر بار چاووشی را می شنوم ومی نویسم انگار برای خود خودم می خواند همدردی آهنگی پیدا میکنم.مثل آهنگ "جهان فاسد مردم را".

لبخند،روحی به وسعت زلالی دریا.

ـ انرژی ها برمی گردند

ـ امروز با مادرگرام رفتیم بیرون،باید می رفتیم برای مراسمی که در ذهنش بود یک سری خوراکی می خریدیم خب با حساب های من ومامان بالاخره گرفتیم،بعد گفت عه من پاکت نامه نگرفتم گفتم باشه من بیرون وایمیسم برو‌بگیر وبیا رفت یهو دیدم داره میگه رمزتت!یه لحظه در عین واحد کمی تا حدی عصبی شدم سرمو تکون دادم گفتم خدایا ۵دقیقه پیش بهش گفتما نگا نگا.

ـ همینطوری رفتم داخل مغازه یک کارتن دستم بود یک کوله هم روی شونه هام رفتم داخل وبه اقا گفتم رمزو یهو بهم نگاه کرد گفت "سلام علیکم،بیاداخل بیا.." من رفتم داخل یهو دید که من دستم یک کارتن بیسکوییته به مامانم گفت خانم مراسمی روضه ایی چیزی دارین؟ مامانم گفت آره براتون باز کنیم کارتون رو؟ وبه من گفت باز کن تعارف کن.

ـ مامان من همیشه اینطوره یه خوراکی چیزی رو نشون نمیده وقتی میخره همیشه تو نایلون میزاره یا کیسه پارچه ایی یا داخل کیفش این دفعه هم اومد این کارو بکنه من گفتم نه ولش کن من میارم نمیخواد یک کارتنه چیزی نیست که اخه از کجا پیدا چی به چیه.همیشه میگه الان دارم بهشون اون خوراکی رو می دم ولی اگه کسی ببینه ودلش بخواد ومن نفهمم چی؟

ـ خلاصه من مونده بودم یهو فروشنده هم گفت نه یکم تعارف بی خود وبعد تعارف رو گذاشت کنار قیچی رو داد دستم😂گفت باز کن من کارتن رو باز کردم داخل کارتن سه تا جعبه دیگه بود وداخل جعبه ها ویفر بود،من که دیدم باز یک جعبه دیگه داره گفتم عه یه جعبه دیگه هم باید بازکنم،خلاصه به هر طریقی باز کردیم وتعارف کردیم وخب نوش جونشون:)انقدر این رفتارشون با حالت طنز بود که واقعاً هیچ حس بدی نداد بلکه فقط حس خوب گرفتیم هم من هم مامان.

ـ مامان بهش گفت آره یه مشکلی هست تو زندگیمون که برا اون نذر کردم شماهم دعا کن حل بشه اقا این اقا شروع کرد از من تعریف کردن تو تا این دختر رو داری غمت چیه؟ بعد پرسید اسمت چیه؟ وخلاصه یه مکالمه ایی پر از تعریف وتمجید از من من اونجا اینطوری بودم شما لطف دارین ممنونم⁦⁠ꏿ⁠_⁠ꏿ⁠;⁠)⁠).وبعد اینطوری که چیشد که اینطوری شد ؟؟

ـ وشروع کرد به گفتن این که خواهشاً اگه یه روز خواستی شوهرش بدی دقت کن،مردم الان برای یخچال جهیزیشون بیشتر تحقیق میکنند تا خود اون داماد شما مواظب باش.

ـ واقعاً واقعاً هیچ کدوم حرف هاش ازار دهنده نبود در عین چاشنی طنز،تعریف وتمجید بود وبعد هم حقیقت جامعه خیلی باحال بود کل روز ذهنم درگیر بود که چی شد که واقعاً یهو شروع کرد تعریف کردن؟.

ـ ولی تقریباً از اون دسته آدمایی بود که آدم دوست داشت باهاش حرف بزن،مؤدب متشخص،وبافهم وکمالات که می فهمه چی بگه وکی بگه یک آدم پر انرژی که روز یکی دیگه رو ساخت.

ـ هیچی فقط امیدوارم همیشه همینطور سرزنده بمونه خدا حفظش کنه. باحال بود:)).

ـ برنامه امروزم تکمیل شد به همه چیز رسیدم در طول روز مهمه که چطور به چه کسی انرژی می دیم وچطور با یک اخم وتشر می تونیم روز یکیو خراب کنیم.

پیچ پنجم زندگی

ـ گاهی آدم هایی که هیچ نسبتی بهت ندارند احترام،اهمیت،عشق،توجه،محبت،بیشتری به تو هدیه میدن

# ادامه نوشته

آرامش چهرش زیباترش کرده بود

ـ برای اینکه اون نقطه اوج رو به خودم بدهکارم،برای اینکه حقمه خودمو تو رؤیا دیگه نبینم وتو واقعیت ببینم برای اینکه ذهنیت من همینه جهان تحت هر شرایطی در بدترین روزهای عمرش تنها وتنها یک دلیل خواهد داشت وهمون باعث ادامه دادنش میشه.

ـ برای اینکه بهترین وبهترین کاری که فعلاً می تونه بکنه همینه برای اون لحظه زندگی تو اون لحظه باید صبر کنه باید ادامه بده باید تحمل کنه باید سختی رو تحمل کنه ببینه بچشه لمس کنه ولی پاپس نکشه ادامه بده وفقط اون لحظه رو ببینه و و مهم تر از همه لبخند مادرشو ببینه :).

ـ نمی دونم امروز تو مطب دکتر چه حسی داشتم،چیزی رو داشتم حس میکردم که نمی دونم قبلا حداقل جهان قبلا وجهان دیروز این رو تجربه نکرده بود دلم یهو ریخت یهو به خودم اومدم حس کردم چرا نه؟ چرا برای تو نه؟ فقط کافیه تحمل کنی لبخند بزنی وبگذری

ـ ولی چیزی که وجود داره اینه که جهان باید خیلی صبور تر ،آرام تر ،استرس کم تر،نگرانی کمتر،آرامش خاطر بیشتر،حوصله بیشتر رو تجربه کنه تا بگذره.

ـ دکتر ٬ن.ا٬ شما امروز فقط دندون منو درست نکردی شما منو به نتیجه رسوندی اینو قطعاً هرگز نخواهی فهمید ولی صبرتو آرامشت حوصلت،جایگاهت،نگاهت،چشمات،لحظه ورودت به من خیلی چیزارو فهموند حتماً نیاز نیست ونبود که تو‌ چیزی بگی اون چه که من حس کردم امروز برام حس قشنگ وزیبایی بود

ـ با اینکه اصلا دندان درد،درد قشنگی نیست ولی شاید این درد برام به وجود اومد که یه سری چیزارو بفهمم که امیدوارتر بشم شاید هم من خیلی رفتم تو عمق ماجرا وچیز خاصی نبود.

ـ ولی فکر میکنم بعد از دوهفته درد مداوم امروز هیچ‌کدوم از اون سوزن ها از اون دستگاه ها درد بیشتری نداشت شاید یکم ولی نه مثل درد روحی،درد جسمی برام قابل تحمل تر از درد روحیه میگذره اینم رفت.

ـ دکتر شما خیلی گوگولی بودین خیلی از اون دسته آدما که هر وقت کم بیارم و یه لحظه فقط یه لحظه امروز به یادم بیاد حالم خوب میشه وادامه میدم خداحفظت کنه:).

آن دور دست ها انگار نوری می تابد!

از زیبایی امروزیا بهتره بگم امشبی که گذشت این بود که وقتی به یک نفر گفتم دارم روان شناسی میخونم گفت ـ اگر بگم داری شبیه یه روانشناس میشی باور میکنی؟ـ گفتم خیلی فاصله دارم تا اون موقع ಠ⁠﹏⁠ಠ⁩.ـ گفت ولی آروم شدی چهرت آرام بخش شده:).

ـ چند وقت پیش یه نفر دیگم گفت شاید واقعا متحول شدم ونمیدونم⁦(⁠ʘ⁠ᗩ⁠ʘ⁠’⁠)⁩نمیدونم چه خبره

ـ اول که خداراشاکرم که آرام به نظر می رسم همین برام خیلی خیلی ارزشمنده ومهمه!وبعد اینکه بازم شاکرم همین.

ـ الان که بحث شد باید دوتا نتیجه اینجا بنویسم یکی اینکه هرچی میرم جلوتر میبینم انتخاب درستی بوده این رشته برای من برای روح‌وروان من وشخصیتم بهترین بوده*خدایا دیر فهمیدم ولی همین الان حکمتتو دارم میفهمم:).

ـ نتیجه بعدی اینکه انگار واقعاً واقعاً رشته به آدم شخصیت میده منظورم این نیست که تو با اون شناخته میشی نه!قطعاً آدمها ویژگی های مهم تری از رشته هم دارند ولی عمر یک آدم وقتی صرف یک‌موضوع میشه شاید خودت نفهمی ولی انگار باهمون شکل می گیره کم کم شبیه میشی،حتیٰ من باور دارم به این فکت که میگویند هر کی بیشتر همدردت باشه شنوایِ غمت باشه به مرور چهره اش شبیه ات خواهد شد من اینو باور دارم وبه عینه دیدم.

ـ میخواستم از عید گِله کنم ولی خب گفتم بزار وایب بهتری بنویسم بسه غُر⁦⁠|⁠ ͡⁠ᵔ⁠ ⁠﹏⁠ ͡⁠ᵔ⁠ ⁠|.

ـ هعی داد الکی الکی 5روز از فروردین گذشت،درحالی که ما هیچ جا عید دیدنی نرفتیم وکسی نیومد خونمون تابه امشب انگار این نفهمیدن عید وامثال اینها شکست چقدر هم من حوصله این اداواصول رفت وآمد هارا دارم خدابه دادم برسد⁦(⁠●⁠_⁠_⁠●⁠)⁩.

ـ داره تموم میشه کم کن باید برگردم⁦(⁠ ⁠ꈍ⁠ᴗ⁠ꈍ⁠)⁩.

‹مدارک پست شده›

خب عرضم به حضورتون که انقدری بامدارک مکافاتی داشتممم مخصوصاًسلامت جسم⁦ತ⁠_⁠ತ⁩ که تازه امروز صبح مدارکمو پست کردم

یعنی دیروز رفتم پست کنم یهو اشتباه اطلاعیه کاردانی و به جا کارشناسی چک‌کردم:/ دیدم ای داد فلک کپی شناسنامه نیوردم این شد که چون در آخرین لحظات بود وماشین پست معطل ومن درپی کافی نت های بسته،مجبور شدم امروز صبح بفرستم.

بلیط هم گرفتم با پدر گرام برم فکر کنم خودم زودتر از مدارکم برسم😂🫠.

دوست دارم از هر لحظه بنویسم تا به یادگار داشته باشم ولیکن که انقدر کار دااارمم که حتی اصلا نفهمیدم اینترنتم وقتش تموم شده⁦O⁠_⁠o⁩.

بعد خنده دار تر من میگفتم خب ته حسابم ۱۵۰ت باقی مونده رفتم پیامکو چک کردم دیدم نه ۶۵ت بعد اومدم اینترنت بگیرم دیدم ۶هزاروپونصده⁦ಥ⁠_⁠ಥ⁩.

وسایلمم جمع کردم.دیگه باید بگویم که یه زمانی بود که در عمیق ترین لحظات حس شکست وتنهایی داشتم حتی ۲۰روز آخر کنکور مزخرف ترین روحیه رو داشتم،پشیمون نبودم نه مطمئن بودم که من ته تلاشم همین بوده وبس اما میدونی روزای آخر خیلیی سخته خیلیی.

قراره خودمو یه بخشی ازخودمو وتعلقاتم بمونه اینجا،گوشه دنج اتاقم ویه بخشی از خودم جایی دیگه ادامه زندگی رو بگذرونم.

وای یه چیز دیگه که باید بنویسممم،ما یک دکتر متخصص کودکان داریم این آقا پیشکسوت دکترای شهر ما میشه دیگه بسیار آدم کاربلد واز اینا که کیف میکنی از هم صحبتی باهاش من رو دید وفهمید روان قبول شدم،کلی باهام حرف زد

جالب تر اینکه بهم گفت اگر پزشکی میوردی(البته من که تجربی نبودم⁦ಠಿ⁠_⁠ಠ⁩) میگفتم نرو گفتم چرا گفت برای پزشکی خیلییی اذیت میشی مخصوصا تو‌که دختری باید متخصص زنان میشدی یا مامایی،ولی الان رشتت خوبه برو وادامه بدی ها بخوای مطب بزنی بااید ادامه بدی

این مرد واقعا دومین مرد یا پیرمرد کیوت زیبایی بود که دیدم لذت بردم ازش،خداحفظش کنه.

البت که من معتقدم رشته یه انتخاب شخصیه،وبازهم‌معتقدم علاقه مهم ترین فاکتوره مهم ترین تو علاقه داشته باش سختی میشه شیرینی.

بارپروردگاراشکر:).

قلبش بی اندازه بدون شیله وپیله بود.

امروز که با مادرم رفتیم بیرون یه سری وسیله خریدم برا احتیاط که اگر قبول شدم نیازمه باید یکی از این تشک مسافرتی ها میگرفتم ونمیدونی فروشنده یه آقای مسنی بود که چقدر از هم صحبتی باهاش لذت بردیم:).

انقدر دقیق نکته سنج چندین تا هم نصیحت کرد اصلا اینطوری بودم چطور انقدر خوبه هرچی ازش سؤال داشتی میپرسیدی در آرامش آخر بار بهم گفت کجا قبول شدی؟ـ گفتم هنوز منتظرم.گفت مثل نوه ام ـ گفتم برای منم دعا کن شمافکر کن منم نوه تم⁦ಠ⁠﹏⁠ಠ⁩.

خیلی گوگولی بود خیلی🤌🏻🥹.اصلا کیف کردم.

تهش میگفتم حالا کاش اصلا قبول بشم (میشم احتمالا).بتونم از وسایلم استفاده کنم البت اگر خود استان خودمون هم بیارم چیزایی نخریدم که بلا استفاده باشم ولی خب داره کم کم خواه ناخواه وسایلم جمع میشه:٫).

پ.ن:با این پست فهمیدم من خیلی نمیتونم از روزمرگی هام بنویسم یک نوع ترسی همراهم هست هرچند که دوست دارم از هر روز بنویسم شاید از یه جایی باید شروع کنم بنویسم تا فقط به خاطر یه سری اتفاقات ننویسم بلکه همه رو ببینم وبتونم بنویسم.

‹100,مزخرفیات›

درحالی که pmsمنو‌نابود کرده دارم برای همبر نخورده ام که مسببش چیزی جز حساب خالی نیست،رتبه کنکوری که خیالم رو راحت نکرده،وفکر انتخاب رشته مزخرف،ونبود یار ومحبوب ،ونبود دوست گریه میکنم،وکلنجاری که نباید درمورد pmsچیزی بنویسم .
وزیر لب میگم کبوتر بچه کرده کاش بودی می دیدی🥲درحالتی که به پهنای صورت اشک میریزم وهمچنان دلم میخواد بخندم خیلی وخیم شد نه؟

‹50مثل بادِصبا›

این آدم خیلی مهربونه هر مناسبت رو تبریک میگه پیام میفرسته ومن حس میکنم کاش دوستی عمیق تری باهم داشتیم ⁦༎ຶ⁠‿⁠༎ຶ⁩ یه حسی ماورای توصیف بعد پیامش اشک تو چشمام جمع شد.با اینکه من هیچ وقت پیام ندادم ولی داره ادامه میده درست زمانی که نسبت به همه سرد وبدبین شدم.

‹22,sms›

-جهان چطوری؟ -​​​​​جهان حواست هست؟. -جهان عزیز!

اینا بیشتر به یه مکالمه دوستانه میخوره تا اطلاعیه یه مؤسسه:/.البته شایدم نشونه دوستانه برخورد کردنه ولی آخه چه ضرورتی داره.هردفعه هم رتبه وتراز رو‌پیامک میزنه خب من بخوام میام میبینم دیگه پیامک نکنننننن اون اوضاع داغون رو.منم که ۱۲ماه سال کسی بهم پیام نمیده هردفعه با اون عنوان ها میگم وای کی بهم پیام داده وسوپرایز میشم:).ولی خب تهش حقیقتا خوشم میاد مؤسسه باحالیه.

​​​​

‹¹⁴فراتر از زیبایی›

امروز از اون روزهای رؤیایی بود برام از اون روزا که ماگ مورد علاقمو برداشتمو کاپوچینو رو خالی کردم و رفتم زیر بارون به صدای بارون گوش کردم و نوشیدنیمو خوردم ولذت بردم حالا میتونم بگم لحظه ایی رو تجربه کردم که می ارزید به تمام این زندگی کردن در کرهٔ خاکی لحظه ایی که خیس میشی زیربارون وسردت میشه لحظه ایی که بوی خاک بلند میشه زیبابود خیلی زیبا حاضرم این تیکه عمرم تکرار بشه تکراربشه وتکرار بشه.

خداجون ممنون قلب برات🤍:).